در پاسخ به مقالات «پیامدهای سقوط دیکتاتوریها برای همکاران فرهنگی آنها»
توضیح سینمای آزاد
خوانندگان گرامی،
در اوایل ماه سپتامبر، یک پست الکترونیکی از بانوی هنرمند و بازیگر ایرانی با نام مستعار «شاهپرک» دریافت کردیم. به دلیل نداشتن امکان راستیآزمایی، تاکنون از انتشار آن خودداری کرده بودیم.
در تماس تازهای که با ایشان داشتیم، نام و زندگینامه واقعی این بانوی هنرمند را دریافت کردیم؛ با این قول که آنها را منتشر نکنیم. پس از چندین بار گفتگو، هیچ شک و شبههای برای ما باقی نماند که ایشان آنچه را روایت میکند، از تجربه واقعی زندگی خود بازگو میکند.
اینک، به درخواست خود نویسنده، این رنجنامه را با اندکی اصلاحات املایی، ویرایشی و جملهبندی، برای شما خوانندگان گرامی سایت سینمای آزاد منتشر میکنیم.
خدمت آقای داریوش شروانی، هنرمند عزیز، و دیگر همکاران سایت سینمای آزاد،
سلام عرض میکنم.
قبل از هر چیز اجازه میخواهم برای روح و روان آقای بصیر نصیبی، که مقالات و مبارزات ایشان هیچگاه از یاد ما نخواهد رفت، آرزوی آرامش و شادی کنم.
من و شوهرم از خوانندگان قدیمی و همیشگی سایت پربار سینمای آزاد بودهایم و هستیم. بدون هیچ تعارفی میگویم که سینمای آزاد تنها پشتوانه رسانهای هنرمندان آزادیخواه ایران است. امیدواریم مانند همیشه قوی و پابرجا بمانید.
همچنین از شما اجازه میخواهم که مرا با همین نام مستعار «شاهپرک» معرفی کنید.
غرض از نوشتن این نامه برای شما، سلسله مقالاتی است که با عنوان «پیامدهای سقوط دیکتاتوریها برای همکاران فرهنگی آنها» منتشر کردید و پس از آن، نظرات آقایان سیروس ملکوتی، محمود معمارنژاد و مهدی اصلانی را در این باره به چاپ رساندید.
میخواهم به شما بگویم که اگرچه طرح این موضوع در مقاله اصلی بجا و مناسب بود، اما من و هزاران نفر دیگر که بهعنوان بازیگران حرفهای، سالیان سال در زندان جمهوری اسلامی تلاش و فشار و تحقیر و سوءاستفاده را تحمل کردهایم و پس از نخستین اعتراض هم بیکار شده و بیرون از فضای هنری پرتاب شدهایم، پاسخی دریافت نکردیم که بتوانیم بگوییم برای فردای پس از جمهوری اسلامی چه راهی را انتخاب خواهیم کرد.
اما من میخواهم در اینجا، ابتدا به نمایندگی از صدها و بلکه هزاران هنرمند، پنجرهای به روی شما بگشایم تا شرایط زندگیمان را بدون کموکاست ببینید و بعد نظر خودم را درباره پیامدهای سقوط دیکتاتوریها برای همکاران فرهنگی آنها بنویسم.
من در اوایل سال ۱۳۷۰، بعد از فارغالتحصیلی در رشته بازیگری، وارد یک گروه تئاتر شدم و کارم را در این حرفه آغاز کردم. در همان گروه تئاتر با یکی از همکاران بازیگرم ازدواج کردم. صاحب یک دختر زیبا و بااستعداد شدیم و همچنان به هم عشق میورزیم و همیشه یار و تکیهگاه یکدیگر هستیم.
پس از چند سال کار تئاتر، من و شوهرم برای بازی در چند سریال آبکی و بیارزش به تلویزیون دعوت شدیم. ای کاش هیچوقت وارد آن محیط سراپا آلوده و مضحک نمیشدیم! اما برای اولین بار در عمرمان دستمزدی دریافت کردیم که در کار تئاتر اصلاً گیرمان نمیآمد.
کمکم چند پیشنهاد سریالی دیگر هم رسید و ما هم فکر میکردیم با پولش میتوانیم چرخ زندگیمان را بچرخانیم. تا اینکه یک روز به ما گفتند بودجه سریال تمام شده و فیلمنامه را طوری تغییر میدهند که کار را تمام کنند. ما هم برای مدتی بیکار شدیم.
در این ایام، هر روز دنبال کار میگشتیم تا اینکه یک روز به ما زنگ زدند و گفتند من برای تست بازیگری به دفتر یکی از تهیهکنندگان بروم.
من و شوهرم با هم به دفتر آن آقای بهاصطلاح تهیهکننده رفتیم. آنجا به همهچیز شباهت داشت، بهجز دفتر تهیه یک فیلم! چند نفری نشسته بودند که قیافههایشان از دور داد میزد سپاهی و بسیجی هستند.
بعد از حدود یک ساعت انتظار، گفتند به دفتر حاجآقا برویم. وقتی وارد دفتر شدیم، متوجه شدیم آخوندی بدون عمامه پشت میز نشسته است. به محض دیدن شوهرم، بهجای جواب سلام، با اشاره به او پرسید: «ایشون کی باشن؟»
گفتم: «شوهرم هست، حاجآقا.»
همان موقع با لحنی تحقیرآمیز به شوهرم گفت: «از شما که دعوت نشده، لطفاً بفرمایید بیرون!»
شوهرم اما برای اینکه من ناراحت نشوم، با یک شوخی کوچک، زود از دفتر بیرون رفت.
به محض اینکه تنها شدیم، آن مردک آخوند تبدیل شد به یک هیز بیسر و پا! طوری با چشمهای زشتش مرا برانداز میکرد که بهسختی میتوانستم خودم را کنترل کنم.
کوتاه بگویم، این مردک آخوند برای یک کارگردان که از فامیلهای خودش بود، پول و بازیگر جور میکرد. بدون رودربایستی و خیلی وقیحانه هم گفت که از هیکل من در فلان سریال خوشش آمده و اگر حاضر به همکاری شوم، همهجوره به من رسیدگی میکند و مرا تبدیل به ستاره سینما و غرق در ثروت خواهد کرد!
من فقط باید یک «بله» میگفتم و او خودش بقیه کارها را درست میکرد. از بابت شوهرم هم هیچ جای نگرانی نداشته باشم. اگر به او بگویم بله، از همین فردا یک اتومبیل با راننده جلوی در خانه منتظرم میایستد و بهزودی هم یک آپارتمان شیک و بزرگ در بالای شهر در اختیارم میگذارد!
من تا آن روز در زندگیام اینهمه وقاحت، هیزی و گستاخی نسبت به خودم ندیده بودم.
یک لحظه کوتاه به شوهر نازنینم فکر کردم که هیچوقت به من از گل نازکتر نگفته بود، و به دخترمان که سرشار از زندگی و شور و عشق به خانواده بود. سرم را انداختم پایین و از دفترش بیرون آمدم.
شوهرم که با یک نگاه به من متوجه همهچیز شده بود، بلند داد زد: «چی شده شاهپرک؟ دستدرازی کرد؟»
همان موقع سه نفر از آن مردانی که آنجا پرسه میزدند، به سر شوهرم ریختند و او را وحشیانه کتک زدند و از آنجا بیرون انداختند.
هر دو در شوک کامل بودیم. من مات و مبهوت بودم و تا مدتی حتی توان صحبت کردن هم نداشتم. این، شروع بزرگترین تغییر زندگی ما بود.
آن مردک آخوند مدام تماس میگرفت و به قول معروف ولکن نبود. پس از آن متوجه شدیم هر کجا دنبال کار میگردیم، خیلی سریع جواب منفی میگیریم. حتی در تئاتر کوچکی هم که شروع به کار کرده بودیم، دیگر برایمان نقشی نداشتند.
کمکم پساندازهایمان داشت تمام میشد. کرایه خانه و هزینه زندگی هم سرسامآور بود. این بود که تصمیم گرفتیم برای چرخاندن زندگی، دست به کارهای دیگری بزنیم.
فروشندگی، کارهای خدماتی، تدریس بازیگری و درسهای مدرسهای مانند ریاضی، آشپزی و نظافت در سالنها و رستورانها، از جمله کارهایی بودند که من سالها انجام میدادم. شوهرم هم بیشتر در کارهای ساختمانی مشغول بود.
این را هم بگویم که آن تهیهکننده آخوند هر از چند روز و گاهی هفتهای یک بار تماس میگرفت و مزاحمت ایجاد میکرد، تا اینکه یک روز از شدت عصبانیت، موبایل و تلفن خانه را با سیم از جا کندم و در سطل آشغال انداختم!
بعد از گذشت یک سال، دیگر کار طاقتفرسا و هزینههای سرسامآور جانمان را به لبمان رسانده بود. شوهرم گفت دیگر انرژی ادامه دادن ندارد، اما یک کارت هنوز داریم و آن هم مهاجرت و درخواست پناهندگی در یکی از کشورهای اروپایی است.
ما که نه پولی داشتیم و نه سرمایهای، وسایل خانه را فروختیم و زمینی با اتوبوس راهی ترکیه شدیم.
چهار ماه در ترکیه دوام آوردیم، اما هیچ دری به رویمان باز نشد. هیچ کشوری نمیخواست ما را بپذیرد. این بود که دوباره دست از پا درازتر به ایران بازگشتیم.
چند هفتهای در خانه خواهرشوهرم و چند هفتهای در خانه دوستان ماندیم. در تمام این مدت، دخترمان هم از مدرسه و تحصیل بازمانده بود.
دوباره تلاش کردیم کار بازیگری پیدا کنیم، اما همهجا و در همهچیز با جواب منفی روبهرو شدیم.
خوشبختانه عمویم که در یک شهرستان کوچک زندگی میکرد، با شنیدن شرایط ما خودش را به ما رساند. در روستایی نزدیک محل زندگیاش کلبهای داشت که آن را به ما داد. دخترم را هم خیلی زود در مدرسه روستا ثبتنام کردیم و خودم هم در همان مدرسه معلم ورزش و هنر شدم، چون با مدیر مدرسه فامیل نزدیک بودیم.
داشتیم تازه یک نفس راحت میکشیدیم که یک روز متوجه شدم حال جسمانی شوهرم اصلاً خوب به نظر نمیرسد. دچار لکنت زبان و گرفتگی عضلات صورت شده بود. تا او را به درمانگاه رساندم، شرایطش بدتر هم شد.
شوهر نازنین من و پدر مهربان دخترم سکته مغزی کرده بود.
از آن روز تاکنون، متأسفانه بهسختی راه میرود و کارهای شخصی خودش را هم با هزار مشقت انجام میدهد.
در گزارشهای پزشکی آمده بود که یک لخته خون قدیمی در سرش پیدا کردهاند که موجب این سکته شده بود.
به محض شنیدن این گزارش، دوباره به آن صحنه کتک خوردن شوهرم به دست آن سه نفر بسیجی لندهور افتادم که با مشت و لگد به سر و صورتش میکوبیدند.
من قصه زندگی خودمان را در اینجا به پایان میرسانم، اما از شما عزیزان سینمای آزاد و البته از همه هموطنان، چه در داخل و چه در خارج، و از تمام دادخواهان و حقطلبان خواهش و تمنا میکنم به چند نکتهای که اشاره میکنم دقت فرمایید.
من داستان زندگی خودم را اینجا نگذاشتم که از شما احساس ترحم بگیرم یا اینکه خدای نکرده فکر کنید توقعی در کار است.
همچنین باید بگویم که من و شوهرم تنها بازیگرانی نبودیم که ظلم دیدیم و از کار برکنار شدیم. هزاران نفر از بهترین استعدادها و هنرمندان این کشور، بهجای کار هنری، با فقر شدید در مبارزه هستند.
و اینکه همه باید بدانیم آن دسته از هنرمندانی که در سیستم جمهوری اسلامی بالا آمدهاند، شاید نسبتشان به پنج درصد هم نرسد، اما همگی با اجازه حکومت و رژیم و دستگاههای اطلاعاتی به این مرحله رسیدهاند. هیچ شکی در این باره نکنید.
جامعه فرهنگی و هنری جمهوری اسلامی کاملاً مافیایی و آلوده و در دست سپاه پاسداران و آخوندهای هرزه است.
البته این تنها یک بخش از هزاران جنایتی است که در این مملکت در حال انجام شدن است. زندان و شکنجه و اعدام و به رگبار بستن مردم بیگناه در خیابانها را هم هیچوقت نباید از یاد برد.
امیدوارم در دوران گذار و در حکومت دموکرات و حقجوی آینده، قربانیان و آسیبدیدگان فرصت دادخواهی به اندازه کافی داشته باشند.
من به سهم خودم از هماکنون به دنبال دادخواهی هستم. من هیچوقت از ظلمی که به من و خانوادهام شده نمیگذرم.
نه فراموش میکنم و نه میبخشم.
شاهپرک



آخرین دیدگاهها