آخرین‌ها

وقتی بلیت سینما هم قسطی می‌شود؛ بحران سینمای جمهوری اسلامی و قهر تماشاگران

خبر امکان خرید قسطی بلیت سینما در ایران، تصویری گویا از وضعیت بحرانی سینمای جمهوری اسلامی به دست می‌دهد. بنا بر گزارش منتشرشده، تماشاگران می‌توانند بهای بلیت را طی چهار ماه و در چهار قسط بپردازند. پس از قسطی شدن بلیت کنسرت و تئاتر، اکنون نوبت سینما رسیده است؛ آن هم در شرایطی که بهای بلیت از ۹۰ هزار تومان آغاز می‌شود.

این تصمیم را نمی‌توان صرفاً اقدامی برای تسهیل خرید دانست. هنگامی که حتی هزینه رفتن به سینما نیز باید قسط‌بندی شود، پرسش اصلی این نیست که مردم چگونه بلیت بخرند، بلکه این است که چرا دیگر اشتیاق چندانی برای خرید آن ندارند. سینمایی که زمانی برای جذب مخاطب به جذابیت فیلم‌هایش تکیه می‌کرد، اکنون به دنبال راه‌هایی برای آسان‌تر کردن پرداخت هزینه‌ای است که بخش بزرگی از مردم اساساً تمایلی به صرف آن ندارند.

بر اساس گزارش‌های منتشرشده، شمار تماشاگران در سال جاری به‌شدت کاهش یافته و در برخی گزارش‌ها، آمار مخاطبان حتی به نصف دوره مشابه سال گذشته نیز نرسیده است. سالن‌هایی که در بسیاری از سانس‌ها تنها چند تماشاگر دارند، نشانه روشنی از بحران‌اند؛ بحرانی که با تخفیف، روزهای نیم‌بها و پرداخت اقساطی برطرف نخواهد شد.

تماشاگر چرا از سینما فاصله گرفته است؟

بحران اقتصادی و کاهش قدرت خرید مردم واقعیتی انکارناپذیر است. در شرایطی که بخش بزرگی از درآمد خانوارها صرف تأمین نیازهای اولیه می‌شود، رفتن به سینما نیز ممکن است از فهرست هزینه‌های ضروری حذف شود. با این حال، تقلیل بحران سینمای ایران به گرانی بلیت، نادیده گرفتن مسئله‌ای بنیادی‌تر است: بخش مهمی از تولیدات سینمای رسمی جمهوری اسلامی دیگر انگیزه کافی برای تماشای خود ایجاد نمی‌کنند.

سینما برای آنکه مخاطب را به سالن بکشاند، باید چیزی بیش از چند ساعت سرگرمی عرضه کند. فیلم باید بتواند با زندگی مردم ارتباط برقرار کند، بخشی از واقعیت پیرامون آنان را نشان دهد و به پرسش‌ها و دغدغه‌هایی پاسخ دهد که در جامعه جریان دارند. اما بخش بزرگی از سینمای بدنه جمهوری اسلامی در جهان‌هایی تصنعی و دور از تجربه واقعی مردم سیر می‌کند؛ جهان‌هایی که در آن‌ها زخم‌های جامعه، بحران‌های اجتماعی و مناسبات واقعی قدرت یا غایب‌اند یا در چارچوبی بی‌خطر و تحریف‌شده به نمایش درمی‌آیند.

این گسست تصادفی نیست. نظام ممیزی و محدودیت‌های سیاسی و ایدئولوژیک، مرزهایی برای فیلم‌سازی تعیین می‌کنند که عبور از آن‌ها می‌تواند به حذف بخش‌هایی از فیلم، جلوگیری از نمایش یا محرومیت فیلم‌ساز از امکان فعالیت منجر شود. حاصل چنین وضعیتی، سینمایی است که در بخش مهمی از تولیداتش نمی‌تواند آزادانه به فساد، سرکوب، تبعیض و دیگر واقعیت‌های تلخ جامعه بپردازد. فیلمی که از مواجهه با واقعیت می‌گریزد، چگونه می‌تواند انتظار داشته باشد تماشاگر برای دیدنش از هزینه‌های دیگر زندگی خود بگذرد؟

در چنین شرایطی، قسطی کردن بلیت به جای پرداختن به علت بحران، تنها صورت مسئله را تغییر می‌دهد. مسئله کمبود شیوه‌های پرداخت نیست؛ مسئله، کاهش جذابیت و اعتبار سینمایی است که بخش مهمی از توان خود را در محدودیت‌های تحمیل‌شده بر آن از دست داده است.

شکاف سیاسی و قهر فرهنگی

روابط میان جامعه و محصولات فرهنگی را نمی‌توان از شرایط سیاسی و اجتماعی جدا کرد. سرکوب خونین اعتراضات دی‌ماه گذشته و کشته‌شدن ده ها هزار از معترضان به دست نیروهای جمهوری نکبت اسلامی، زخمی عمیق بر پیکر جامعه بر جای گذاشت و بر فاصله میان بخش‌هایی از مردم و ساختار حاکم افزود. در چنین فضایی، انتظار اینکه زندگی فرهنگی بدون توجه به این گسست ادامه یابد، واقع‌بینانه نیست.

مردمی که با سرکوب، خشونت و فقدان امنیت و آزادی روبه‌رو هستند، الزاماً نمی‌توانند با محصولات فرهنگی نهادهایی که به ساختار رسمی قدرت وابسته‌اند، رابطه‌ای عادی داشته باشند. این فاصله ممکن است در شکل‌های مختلفی بروز کند؛ از بی‌اعتمادی به رسانه‌ها و نهادهای رسمی گرفته تا کاهش تمایل به حضور در سالن‌های سینما و سالن‌های تئاتر. البته نمی‌توان انگیزه همه تماشاگران غایب را یکسان دانست یا هر کاهش فروشی را نشانه اعتراض سیاسی تلقی کرد. اما نمی‌توان هم تأثیر شکاف اجتماعی و بی‌اعتمادی عمومی را بر عرصه فرهنگ نادیده گرفت.

قهر با سینمای رسمی را باید در پیوند با همین مجموعه عوامل بررسی کرد: بحران معیشت، محدودیت آزادی بیان، ضعف محتوایی بسیاری از فیلم‌ها و فاصله روزافزون میان تصویر رسمی و واقعیت زندگی مردم. این عوامل یکدیگر را تقویت می‌کنند و در کنار هم به وضعیتی می‌انجامند که در آن، سینما دیگر برای بخش قابل توجهی از جامعه ضرورتی فرهنگی یا تفریحی به شمار نمی‌رود.

از اشتیاق سینما رفتن تا سالن‌های کم‌تماشاگر

نگاهی به دوران پیش از انقلاب ۱۳۵۷، تفاوت جایگاه اجتماعی سینما در گذشته و امروز را آشکار می‌کند. در آن دوران، رفتن به سینما برای بسیاری از جوانان و خانواده‌های ایرانی بخشی از زندگی روزمره بود. سالن سینما نه فقط محل تماشای فیلم، بلکه فضایی برای دیدار، سرگرمی و تجربه‌ای مشترک محسوب می‌شد. سینما رفتن به عادتی فرهنگی تبدیل شده بود و بخش قابل توجهی از مردم برای دیدن فیلم‌های روی پرده برنامه‌ریزی می‌کردند.

این مقایسه به معنای نادیده گرفتن ضعف‌ها و محدودیت‌های سینمای پیش از انقلاب نیست. آن سینما نیز آثار کم‌مایه و مشکلات ساختاری خود را داشت. تفاوت در این بود که سینما توانسته بود در زندگی اجتماعی مردم جایگاهی تثبیت‌شده پیدا کند و برای طیف گسترده‌ای از مخاطبان جذاب باشد.

امروز، علاوه بر بحران اقتصادی و محدودیت‌های حاکم بر تولید فیلم، گسترش اینترنت و شبکه‌های نمایش خانگی نیز انتخاب‌های مخاطب را افزایش داده است. در چنین رقابتی، سینما نمی‌تواند تنها با اتکا به سابقه تاریخی خود انتظار حضور تماشاگر را داشته باشد. باید دلیلی قانع‌کننده برای انتخاب سالن سینما در برابر دیگر شیوه‌های تماشای فیلم ارائه کند؛ دلیلی که نه با تبلیغات حکومتی ساخته می‌شود و نه با قسط‌بندی بلیت.

قسط‌بندی بلیت؛ راه‌حل یا نشانه شکست؟

قسطی شدن بلیت سینما ممکن است برای گروهی از مخاطبان مفید باشد، اما نباید یک تسهیلات محدود را با راه‌حل بحران اشتباه گرفت. اگر فیلمی برای تماشاگر جذاب نباشد، تقسیم بهای آن به چهار قسط چیزی بر ارزش هنری یا اجتماعی‌اش نمی‌افزاید. کاهش قیمت نیز زمانی مؤثر است که مخاطب اساساً خواهان دیدن فیلم باشد.

بحران سینمای جمهوری اسلامی، در سطحی عمیق‌تر، بحران رابطه میان فیلم و جامعه است. سینمایی که نمی‌تواند واقعیت‌های زندگی مردم را بازتاب دهد، از پرداختن به مسائل اساسی آنان پرهیز می‌کند و در چارچوب محدودیت‌های ایدئولوژیک محصور می‌ماند، نمی‌تواند تنها با ابزارهای اقتصادی مخاطبان خود را بازگرداند. بازسازی این رابطه به تغییراتی بنیادی‌تر نیاز دارد: آزادی خلاقیت، امکان پرداختن به واقعیت‌های اجتماعی، تنوع موضوعی و تولید آثاری که به جای تکرار کلیشه‌های رسمی، مخاطب را جدی بگیرند.

قسطی شدن بلیت، به‌خودی‌خود علت رکود سینما نیست؛ نشانه‌ای است از اینکه راهکارهای معمول دیگر برای جلب مخاطب کفایت نمی‌کنند. سینمایی که روزگاری مردم را به سالن‌هایش می‌کشاند، اکنون باید برای فروش بلیت نیز تسهیلات اعتباری پیشنهاد کند. این تناقض، پرسشی اساسی پیش روی مدیران و دست‌اندرکاران سینمای رسمی قرار می‌دهد: آیا مشکل را باید در جیب خالی مردم جست‌وجو کرد، یا در محصولی که دیگر نمی‌تواند آنان را به تماشای خود ترغیب کند؟

تا زمانی که این پرسش با صداقت پاسخ داده نشود و سینما نتواند از حصار محدودیت‌ها و ملاحظات حکومتی فاصله بگیرد، قسطی کردن بلیت نیز تغییری اساسی در وضعیت آن ایجاد نخواهد کرد. تماشاگر را نمی‌توان با تسهیلات مالی به سینما بازگرداند؛ او باید دلیلی برای بازگشت داشته باشد.

پیش از نگارش این مقاله، در گفت‌وگویی با یکی از دوستان در ايران درباره دلایل قهر مردم با سینما، او پیش از پاسخ دادن، این بیت از ترانه مشهور زنده‌یاد تورج نگهبان را خواند:

«شب‌هامون آخ که چه تاریک و چه سرده
دلهامون جای غمه، لونهٔ درده
تو رو بی من، منو دور از تو گذاشته
چی بگم با من و تو دنیا چه کرده»

این ترانه، با اندوهی که در واژه‌هایش جاری است، بيان گر گسست میان زندگی پررنج جامعه و سینمایی است که سالهاست در تولیداتش ديگر بازتابی از واقعیت‌های پر درد زندگی مردم ايران نیست و مردم هم آن را بخشی از زندگی خود نمى دانند.