غریبه دیوانه؛ تابلویی که موسیقی می‌نوازد: نگاهی به فیلم «Gadjo Dilo» ساخته تونی گاتلیف

اگر قرار باشد از میان آثار تونی گاتلیف تنها یک فیلم را به‌عنوان نقطه اوج سینمای او انتخاب کنیم, انتخاب چندان دشوار نیست: «Gadjo Dilo» یا «غریبه دیوانه» محصول ۱۹۹۷. فیلمی که در آن تقریباً همه عناصر مورد علاقه گاتلیف ــ جاده، موسیقی، بیگانگی، عشق، سفر، فرهنگ روما، شادی، اندوه و خشونت ــ در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و جهانی را می‌سازند که هم واقعی است و هم شبیه رؤیا.

«غریبه دیوانه» البته یک شاهکار بی‌نقص نیست. فیلم در بخش‌هایی دچار زیاده‌گویی می‌شود و بعضی صحنه‌ها، به‌ویژه صحنه‌های کاباره، رقص عربی و مشروب خورى، بیش از آنکه به پیشبرد روایت کمک کنند، در نمایش و اغراق متوقف می‌مانند. اما با وجود این ضعف‌ها، فیلم یکی از کامل‌ترین و تأثیرگذارترین نمونه‌های سینمای گاتلیف است؛ فیلمی که در آن موسیقی فقط موسیقی متن نیست، بلکه بخشی از روایت و حتی بخشی از شخصیت‌هاست. برخی منتقدان نیز بر همین پیوند میان زندگی، موسیقی و روایت در فیلم تأکید کرده‌اند.

یک غریبه در میان غریبه‌ها

استفان، جوان فرانسوی با بازی رومن دوریس، به رومانی آمده است تا خواننده‌ای را پیدا کند که صدایش از طریق یک نوار کاست به زندگی او راه یافته است. او در حقیقت در جست‌وجوی یک خواننده نیست؛ در جست‌وجوی چیزی گمشده است که خودش نیز هنوز نمی‌داند دقیقاً چیست.

در میانه این سفر، با ایزیدور، نوازنده سالخورده روما، آشنا می‌شود؛ مردی پرشور، خشن، مهربان، مست، حسود و در عین حال عمیقاً انسانی. ایزیدور از همان ابتدا استفان را به‌عنوان موجودی عجیب و ناشناخته می‌بیند، اما خیلی زود تصمیم می‌گیرد او را به جهان خود وارد کند.

استفان برای ایزیدور فقط یک فرانسوی غریبه نیست؛ جوانی گمشده است که از فرهنگی دیگر آمده و می‌خواهد زبان و زندگی آنها را بشناسد. همین موضوع برای ایزیدور نوعی غرور به همراه دارد. او غریبه را تقریباً مثل فرزند خود می‌پذیرد و حتی زمانی که استفان قصد رفتن دارد، او را دوباره به خانه بازمی‌گرداند.

در یکی از زیباترین لحظات فیلم، ایزیدور برای استفان ویولن می‌نوازد. این صحنه بیش از آنکه یک اجرای موسیقی باشد، نوعی گفت‌وگوست؛ گفت‌وگویی که در آن زبان‌ها دیگر اهمیت چندانی ندارند. دو انسان که هیچ زبان مشترکی ندارند، از طریق موسیقی یکدیگر را پیدا می‌کنند.

از همین‌جا دوستی آنها شکل می‌گیرد.

اما دیگر ساکنان روستا به اندازه ایزیدور به این غریبه اعتماد ندارند. آنها استفان را مزاحمی می‌دانند که ممکن است زنان و زندگی آنها را تهدید کند. بنابراین ایزیدور بارها مجبور می‌شود از او در برابر دیگران دفاع کند. این بی‌اعتمادی، یکی از نقاط قوت فیلم است، زیرا گاتلیف جامعه روما را نیز به شکل یکپارچه و ایده‌آل نشان نمی‌دهد؛ در این جهان، مانند هر جامعه انسانی دیگری، مهربانی و خشونت، سخاوت و حسادت، عشق و نفرت در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند.

ایزیدور؛ قلب تپنده فیلم

اما اگر قرار باشد یک شخصیت را قلب واقعی «غریبه دیوانه» بدانیم، بی‌تردید آن شخصیت ایزیدور است.

ایزیدور سربان از بازیگران حرفه‌ای نبود و گاتلیف بسیاری از بازیگران فیلم را از میان مردم واقعی همان منطقه پیدا کرده بود. همین حضور آدم‌هایی که بیش از آنکه «بازی کنند»، زندگی خود را مقابل دوربین ادامه می‌دهند، به فیلم کیفیتی مستندگونه و نادر بخشیده است. حتی منابع سینمایی آلمانی نیز ایزیدور را یکی از مهم‌ترین عوامل قدرت و زیبایی فیلم دانسته‌اند.

ایزیدور شخصیتی است که نمی‌توان او را فقط دوست‌داشتنی یا فقط خشن دانست. او می‌تواند در یک لحظه با تمام وجود عاشق باشد و لحظه‌ای بعد خشمگین و غیرقابل کنترل شود. می‌تواند مست کند، فریاد بزند، دعوا کند و در همان حال با موسیقی، شادی و اندوهش را به دیگران منتقل کند. همین تناقض‌هاست که او را زنده می‌کند.

یکی از ماندگارترین صحنه‌های فیلم زمانی اتفاق می‌افتد که ایزیدور خبر مرگ برادرش را می‌شنود. او بر سر قبر می‌رود، روی خاک قبر ودکا می‌ریزد و سپس در سوگ او شروع به رقصیدن می‌کند. رقص او دیگر رقص شادی نیست؛ بدن او تبدیل به زبان سوگواری شده است.

در این صحنه می‌توان نوعی شباهت تصویری و اجرایی با رقص آنتونی کویین در «زوربای یونانی» دید؛ هرچند این شباهت را نباید الزاماً به‌عنوان ارجاع مستقیم گاتلیف به فیلم کاکویانیس تعبیر کرد. آنچه اهمیت دارد، تبدیل رقص به زبان اندوه است؛ جایی که انسان دیگر نمی‌تواند با کلمات حرف بزند و بدنش به جای او سخن می‌گوید.

وقتی موسیقی روایت را به دوش می‌کشد

يکى از ویژگی هاى مهم «غریبه دیوانه» این است که موسیقی در ف‍يلم تزئین تصویر نیست. در سینمای گاتلیف، موسیقی اغلب جای دیالوگ را می‌گیرد. اما در این فیلم این رابطه به اوج خود می‌رسد. موسیقی شاد، غمگین، آرام، پرهیاهو، عاشقانه و خشمگین، همراه با جاده و آدم‌های فیلم حرکت می‌کند.

روستای روما در فیلم گاهی چنان به نظر می‌رسد که گویی یک تابلوی بزرگ و رنگارنگ است که می‌تواند موسیقی بنوازد. در این تابلو همه چیز وجود دارد: چهره‌های زیبا و زشت، آدم‌های مهربان و خشن، عشق و حسادت، رقص و عزا، مستی و سکوت، خنده و گریه و سرانجام خون و آتش. این همان نقطه‌ای است که گاتلیف از سینمای صرفاً روایی فاصله می‌گیرد و به سینمای حسی نزدیک می‌شود. او نمی‌خواهد فقط داستان روماها را برای ما تعریف کند؛ می‌خواهد برای مدتی کوتاه ما را وارد ریتم زندگی آنها کند. به همین دلیل است که حتی صحنه‌هایی که از نظر داستانی چندان ضروری نیستند، گاهی از نظر حسی و موسیقایی اهمیت پیدا می‌کنند.

اما همین ویژگی، نقطه ضعف فیلم نیز هست.

جایی که فیلم زیاده‌روی می‌کند

گاتلیف گاهی آن‌قدر شیفته جهانی که ساخته می‌شود می‌گردد که دوربینش حاضر نیست از آن بیرون بیاید. برخی صحنه‌های طولانی مانند کاباره، رقص و مشروب خورى نمونه این مسئله‌اند. این صحنه‌ها به خودی خود جذاب‌اند، اما در بعضی لحظات احساس می‌شود کارگردان بیش از اندازه بر جذابیت‌های بصری و موسیقایی جهان خود اصرار دارد.

به همین دلیل «غریبه دیوانه» را نمی‌توان فیلمی کاملاً بی‌نقص دانست. برخی منتقدان نیز از کندی یا جهش ناگهانی فیلم به سوی خشونت انتهایی انتقاد کرده‌اند.

اما این ضعف‌ها در برابر نیروی اصلی فیلم که همان حضور انسانها مى باشد، رنگ می‌بازند.

استفان و سابینا؛ عشق میان دو جهان

در میان این جهان پرهیاهو، رابطه استفان و سابینا با بازی رونا هارتنر شکل می‌گیرد.

سابینا نیز مانند استفان یک بیگانه است. او درون جامعه خود زندگی می‌کند، اما کاملاً متعلق به آن نیست. زنی است که گذشته‌ای دارد، از همسرش جدا شده و دیگران با سوءظن به او نگاه می‌کنند. بنابراین عشق استفان و سابینا صرفاً یک رابطه عاشقانه میان یک مرد فرانسوی و یک زن روما نیست. هر دو به نوعی بیرون از نظم پذیرفته‌شده جامعه ایستاده‌اند.

رومن دوریس و رونا هارتنر نیز در این فیلم برای مخاطبان گسترده‌تر بیش از پیش دیده شدند و فیلم نقش مهمی در شناخته‌شدن هر دو داشت؛ هارتنر برای بازی در فیلم در جشنواره لوکارنو نیز جایزه بازیگری دریافت کرد. رابطه آنها نیز مانند موسیقی فیلم، از جاده عبور می‌کند. عشق در اینجا مقصد نیست؛ بخشی از سفری است که هنوز پایانش مشخص نیست.

از شادی تا خون و آتش

گاتلیف در نیمه نخست فیلم ما را به تدریج وارد جهان روماها می‌کند. جشن‌ها، عروسی‌ها، موسیقی، رقص، مشروب خورى و روابط انسانی، تصویری زنده و پرتحرک می‌سازند. اما درست در زمانی که احساس می‌کنیم استفان به این جهان تعلق پیدا کرده، خشونت از بیرون وارد می‌شود. خانه‌های روماها به آتش کشیده می‌شوند و پسر ایزیدور کشته می‌شود. این تغییر ناگهانی یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های فیلم است. دنیایی که تا چند لحظه پیش با موسیقی و خنده زنده بود، ناگهان در میان دود و آتش قرار می‌گیرد.

با این حال، همین بخش از فیلم یکی از نقاطی است که می‌توان به گاتلیف انتقاد کرد. گذار به خشونت نهایی دراماتیک و مؤثر است اما از نظر ساختار روایی تا اندازه‌ای ناگهانی به نظر می‌رسد؛ گویی فیلم پس از آن همه مشاهده و همراهی با زندگی روزمره ناگهان تصمیم می‌گیرد تمام آن جهان را در آتش فرو ببرد.

پایان؛ مرگ یک جهان و تولد یک عشق

پایان فیلم، از نظر نمادین، یکی از زیباترین و در عین حال تلخ‌ترین بخش‌های آن است. استفان پس از این فاجعه تنها کنار جاده و اتومبیلش ایستاده است. نوارهای کاستی را که از موسیقی روماها ضبط کرده بود یکی‌یکی می‌شکند و در خاک دفن می‌کند. این لحظه بسیار مهم است. استفان در آغاز فیلم برای پیدا کردن یک صدا آمده بود؛ صدایی که روی یک نوار ضبط شده بود. در پایان اما همان نوارها را دفن می‌کند. گویی دیگر نمی‌خواهد فرهنگ و موسیقی‌ای را که تا پیش از آن همچون مجموعه‌ای از صداها جمع‌آوری می‌کرد، همچون یک «شیء» با خود حمل کند. او سپس مانند ایزیدور، روی خاک ودکا می‌ریزد و شروع به رقصیدن می‌کند. اینجا استفان دیگر همان غریبه ابتدای فیلم نیست. او چیزی از جهان ایزیدور را در خود حمل می‌کند؛ نه به این معنا که تبدیل به یک روما شده، بلکه به این معنا که تجربه زیستن در کنار آنها او را تغییر داده است و درست پس از این سوگواری دوربین به داخل اتومبیل می‌رود؛ سابینا بیدار می‌شود. زندگی هنوز ادامه دارد. از این منظر، پایان «غریبه دیوانه» را می‌توان چنین خواند: مرگ یک جهان در کنار امکان تولد یک عشق و زندگی تازه. جاده دوباره آغاز می‌شود.

اما یک پرسش مهم همچنان بی‌پاسخ می‌ماند: سرنوشت ایزیدور و دیگر ساکنان روستا چه می‌شود؟

گاتلیف آنها را تقریباً در همان نقطه رها می‌کند که خانه‌هایشان سوخته و جهانشان فروپاشیده است. این رها کردن از نظر عاطفی قابل درک است اما از نظر دراماتیک کاملاً رضایت‌بخش نیست. فیلم بیش از آنکه سرنوشت آنها را دنبال کند به استفان و سابینا بازمی‌گردد. این انتخاب از یک سو پایان را شاعرانه‌تر می‌کند اما از سوی دیگر می‌تواند نوعی بی‌اعتنایی ناخواسته به همان انسان‌هایی به نظر برسد که فیلم تا آن لحظه با چنین علاقه‌ای به آنها نزدیک شده بود!

Gadjo Dilo, (GADJO DILO) F-RUM 1997, Regie: Tony Gatlif, ROMAIN DURIS

غریبه واقعی چه کسی است؟

عنوان فیلم در نهایت معنایی فراتر از «غریبه دیوانه» پیدا می‌کند. در ابتدا این عنوان به استفان اشاره دارد؛ مرد فرانسوی عجیبی که ناگهان وارد روستای روماها می‌شود. اما هرچه فیلم جلوتر می‌رود مفهوم «غریبه» پیچیده‌تر می‌شود.

چه کسی واقعاً غریبه است؟ مردی که از پاریس آمده و می‌خواهد زبان و موسیقی مردمی دیگر را بشناسد؟ یا جامعه‌ای که قرن‌هاست در سرزمین خود زندگی می‌کند اما همچنان از سوی دیگران بیگانه تلقی می‌شود؟ و شاید پاسخ گاتلیف این باشد که انسان همیشه می‌تواند در جایی که زندگی می‌کند نیز غریبه باشد.

«غریبه دیوانه» درباره روماها هست، اما فقط درباره روماها نیست. فیلم درباره بیگانگی، پیش‌داوری، کنجکاوی، دوستی، عشق، موسیقی و خشونت است؛ درباره مرزهایی که میان انسان‌ها ساخته شده‌اند و گاهی موسیقی عشق یا یک سفر کوتاه می‌تواند آنها را برای لحظه‌ای از میان بردارد و درست به همین دلیل این فیلم یکی از مهم‌ترین آثار تونی گاتلیف باقی می‌ماند. فیلمی نه بی‌نقص نه همیشه متعادل و نه عاری از اغراق؛ اما سرشار از زندگی.

فیلمی که جاده در آن فقط جاده نیست، موسیقی فقط موسیقی نیست، رقص فقط رقص نیست و غریبه فقط یک غریبه نیست.

«غریبه دیوانه» تابلویی است که می‌نوازد؛ تابلویی پر از عشق و شادی، حسادت و خشم، زیبایی و زشتی، مرگ و زندگی. و احتمالا بزرگ‌ترین دستاورد تونی گاتلیف این است که توانست برای لحظاتی کوتاه، ما را در میان این موسیقی و این جاده، از جایگاه تماشاگر بیرون بیاورد و به بخشی از آن جهان تبدیل کند.

 

عوامل و بازیگران فیلم «غریبه دیوانه»

  • کارگردان: تونی گاتلیف (Tony Gatlif)
  • فیلمنامه: تونی گاتلیف، کیت هیلِر (Kits Hilaire)، ژاک مِین (Jacques Maigne)
  • موسیقی: تونی گاتلیف و رونا هارتنر (Rona Hartner)
  • مدیر فیلمبرداری: اریک گیشار (Éric Guichard)
  • تدوین: مونیک دارتون (Monique Dartonne)
  • طراح لباس: بریژیت براسار (Brigitte Brassart)
  • تهیه‌کننده اجرایی: گای ماریگنان (Guy Marignane)
  • صدابرداری/طراحی صدا: نیکولا ناگلِن (Nicolas Naegelen)
  • کشورهای تولید: فرانسه و رومانی
  • سال تولید: ۱۹۹۷
  • مدت: حدود ۱۰۰ دقیقه
  • زبان‌ها: فرانسوی، رومانیایی و رومانی (Romani)

بازیگران

  • رومن دوریس (Romain Duris) — استفان (Stéphane)
  • رونا هارتنر (Rona Hartner) — سابینا (Sabina)
  • ایزیدور سربان (Izidor Serban) — ایزیدور (Isidor)
  • اویدیو بالان (Ovidiu Balan) — سامی (Sami)
  • آنجلا سربان (Angela Serban) — آنجلا
  • اوریکا اورسان (Aurica Ursan) — اوریکا
  • واسیله سربان (Vasile Serban) — واسیله
  • ایوان سربان (Ioan Serban) — ایوان
  • دان آستیلیانو (Dan Astileanu) — دومیترو
  • والنتین تئودوسیو (Valentin Teodosiu) — دِنِچ
  • فلورین مولدووان (Florin Moldovan) — آدریانی
  • پتره نیکولائه (Petre Nicolae) — بقال
  • کالمان کانتور (Calman Kantor) — رادو

رونا هارتنر (Rona Hartner) شوربختانه در سن ۵۰ سالگى در ۲۳ نوامبر ۲۰۲۳ بعد از چهار سال مبارزه با بيمارى مهلک سرطان روده جان خود را از دست مى دهد. او همچنين در فيلم خورشت آلومرغ ساخته مرجان ساتراپى (2011) در نقس سودابه بازى کرده است.

موسیقی فیلم به‌طور رسمی به نام تونی گاتلیف و رونا هارتنر ثبت شده و فیلم در سال ۱۹۹۹ جایزه سزار بهترین موسیقی را دریافت کرد.