فیلم کوتاه «سفر» اثر بهرام بیضایی فیلمی نمادین است. داستان فیلم بر اساس سفر دو کودک فقیر (کودکان کار) از پایین شهر به بالای شهر در جستجوی پدر آغاز می شود. دو پسربچه ژنده پوش و گرسنه، ناچارند از وقایع و آدمها و مسیری غیرواقعی و پر خطر و کابوس گونه بگذرند. سفری روزانه در جستجوی هویت و اعتبار از دست رفته خویش!
بچه ها پول ندارند اما استعداد دزدی و کلاهبرداری هم ندارند. تجربه نشان دادن چیزی در فضا برای مشغول کردن مردم و پرت کردن حواس شان برای زدن جیبشان، تجربه ای خنده دار و ناموفق است که بعدها توسط سینماگری دیگر این تجربه به امانت گرفته می شود و کودک موفق می شود دو سه سال بعد، جیب همکلاسی های خود را خالی کند و مخارج سفر خود را برای دیدن مسابقه فوتبال تامین کند.
در فیلم «سفر» بچه های بیضایی فقیرتر از آن هستند که به دیدن مسابقه فوتبال فکر کنند، آنها گرسنه تر از هستند که بشود فکرش را کرد، اقدام برای دزدیدن تکه ای نان (نه به بریدن دست سارق بلکه) به کوتاه کردن و زدن موی پسربچه با ماشین منجر می شود. کودک خشمگین از بیعدالتی، شمع زنی را می دزدد و خطاب به خداوند اعتراض می کند”خدایا این شمع مال منه! دعای منو برآورده کن!” و در جایی دیگر او بادبادک کودکی دیگر را می دزدد و فرار می کند. دزدی او از سر خشم و نابرابری است و نه برای گرفتن حق دیگری.
- “یواش! خفه شین! مگه نمی بینین که مردم خوابن!؟” و انبوه خفتگان این دیار! در کنار خیابان و بر سر راه!
آنها وقتی پس از طی حوادث و مصایب گوناگون به آن سوی شهر و آپارتمانهای سفید و لوکس می رسند، مردی که صاحبخانه است از پذیرش پسربچه به عنوان پسر خویش خودداری می کند و آنها باید به نقطه اول بازگردند. یعنی بازگشت به پایین شهر، به فقر، به کتک خوردن، به بی هویتی، به پناهی، و به گرسنگی. و این اولین بار نیست که این اتفاق برایشان می افتد ولی پسربچه هنوز امیدوار است که روزی کسی او را به پسری خویش بپذیرد.
تاثیر سینمای صامت و سینمای ایتالیا در این کار بهرام بیضایی به خوبی مشهود است. فیلم «سفر» بسیار پر معناست و هر تصویر و هر پلان را می توان ساعت ها مورد بررسی قرار داد و تجزیه و تحلیل کرد. گذشته روشن نیست و باید به جستجویش پرداخت و هر روز به دنبالش رفت تا شاید یک روز پیدا شود. ما که هستیم؟ چه هستیم؟ گذشته و پدران حقیقی ما که بوده اند؟
فیلم زیبا وپرمعنای بیضایی، دستمایه ای می شود تا عباس کیارستمی معناهای تاریخی و اسطوره ای و سیاسی ماجرا را کاملا حذف کند و سه سال بعد «مسافر» را بر اساس داستان کودکی که از ملایر می آید تا مسابقه فوتبال ببیند تبدیل کند. در مورد «مسافر» فیلمی سرگرم کننده و معنازادیی شده و نمادی از مفعولیت سیاسی، بعداً خواهم نوشت و نشان خواهم داد چگونه پس از انقلاب عباس کیارستمی و شاگردانش (جعفر پناهی – بهمن قبادی) سینمای جوان و سینمای مولف ایران را به سینمای بدون عمق و معناسازی شده و به نمایش مبارزات پوک و کنترل شده در جهت بقای رژیم و دستگاه دولتی تبدیل کردند.

آخرین دیدگاهها