داریوش شیروانی : وقتی آینه جای قربانی و جنایتکار را عوض می‌کند نگاهی انتقادی به ترانه «توهم توطئه» با اجراى داریوش اقبالى

توضیح کوتاه

این مقاله در تاریخ ۱۹ آگوست نوشته شد و از آنجا که سایت «سینمای آزاد» در تعطیلات تابستانی به سر می‌برد، همان زمان از طریق واتس‌اپ منتشر و دست‌به‌دست شد.

بسیاری از نکات مطرح‌شده در این مقاله، توسط برخی دیگر از منتقدان این ترانه، بدون ذکر نام نویسنده، مورد استفاده قرار گرفت. البته این موضوع برای نویسنده مقاله چندان اهمیتی ندارد. آنچه شوربختانه نگران‌کننده است، موجی از ناسزاگویی و افترا به داریوش اقبالی است که هم‌زمان با انتشار نقد ترانه «توهم توطئه» شکل گرفت؛ رفتاری که به هیچ‌وجه مورد تأیید ما نیست.

داریوش اقبالی یکی از خوانندگان مطرح و پرطرفدار موسیقی پاپ ایران است که در بسیاری از موارد، با آثار اجتماعی خود در کنار مردم ایران ایستاده است. البته او در سال‌های گذشته نیز در موارد متعددی با ترانه‌سرایان و آهنگسازان داخل ایران همکاری داشته است که از زمان انتشار ترانه «شکنجه‌گر» با متنی کاملاً بحث‌برانگیز ــ از جمله عبارت «وقتی شکنجه‌گر تویی، شکنجه اشتباه نیست» ــ این خواننده با انتقادهای گسترده‌ای از سوی مردم روبه‌رو شده است.

اکنون همان مقاله را با اندکی تغییر و ویرایش، در اینجا منتشر می‌کنیم.

انسان متوهم می‌تواند خطرناک باشد.

نه فقط به این دلیل که واقعیت را آن‌گونه که هست نمی‌بیند، بلکه به این دلیل که ممکن است جهانی خیالی برای خود بسازد؛ جهانی که در آن همیشه دستی پنهان، دشمنی ناشناس و توطئه‌ای پشت هر حادثه وجود دارد. در چنین جهانی، انسان به‌تدریج توان پذیرش مسئولیت را از دست می‌دهد و همه چیز را به دیگری نسبت می‌دهد. تاریخ نیز نشان داده است که وقتی چنین ذهنیتی به قدرت سیاسی، ایدئولوژی و ابزار سرکوب مجهز شود، می‌تواند به فاجعه و جنایت منتهی شود.

اما مسئله دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که مفهوم «توهم توطئه» به جای آنکه متوجه یک جریان، گروه یا رفتار مشخص باشد، به یک ملت نسبت داده شود.
و این همان جایی است که ترانه جدید داریوش، «توهم توطئه»، به موضوعی قابل بحث و جدی تبدیل می‌شود.

در متن منتشرشده این ترانه، بارها از واژه «ما» استفاده می‌شود: «با همه‌ی ما»، «مردم ما»، «تک‌تک ما»، «ما را توهم توطئه دیوانه کرده است»، «این فاجعه حاصل تکرار کردن است». متن ترانه آشکارا یک «ما»ی جمعی می‌سازد و ایرانیان را در جایگاه سوژه‌ای قرار می‌دهد که گرفتار توهم، دشمن‌سازی و نسبت دادن مشکلات خود به دیگران است.

البته انتقاد از فرهنگ عمومی جامعه، خود به خود نه تنها اشکالی ندارد، بلکه می‌تواند وظیفه هنرمند و روشنفکر باشد. جامعه‌ای که نتواند خودش را نقد کند، محکوم به تکرار خطاهایش خواهد بود.

اما پرسش اینجاست:

آیا امروز، در این مقطع تاریخی، مسئله اصلی مردم ایران واقعاً «توهم توطئه» است؟
مردمی که بیش از چهار دهه با یک حکومت ایدئولوژیک، سرکوبگر و مسئول بخش بزرگی از ویرانی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور زندگی کرده‌اند، آیا واقعاً باید در درجه نخست متهم شوند که گرفتار توهم‌اند؟

این پرسش زمانی جدی‌تر می‌شود که بدانیم داریوش اقبالی سال‌ها پیش نیز گفته بود که می‌خواهد درباره «ایرانیان و توهم دائمی توطئه» ترانه بسازد و آن را در کنار موضوعاتی مانند دروغ، پنهانکاری و حسادت‌ورزی قرار داده بود. بنابراین، مضمون این ترانه را نمی‌توان صرفاً واکنشی لحظه‌ای به فضای سیاسی امروز دانست؛ این نگاه، دست‌کم در گفتار پیشین او، یک پروژه فرهنگی از پیش تعریف‌شده بوده است.

اما هنر، تنها به نیت هنرمند وابسته نیست؛ زمان انتشار و زمینه اجتماعی نیز بخشی از معنای یک اثر است.

امروز ایران در شرایطی قرار دارد که بسیاری از ایرانیان، مسئله را نه در «دست‌های خیالی پشت پرده»، بلکه در ساختارهای واقعی قدرت، سرکوب، جنگ، تصمیم‌های سیاسی و مسئولیت کسانی می‌بینند که دهه‌ها بر کشور حکومت کرده‌اند.

در چنین شرایطی، وقتی به جای تمرکز بر عاملان واقعی فجایع، به مردم گفته شود «ما گرفتار توهم توطئه هستیم»، خطر یک جابه‌جایی معنایی جدی به وجود می‌آید:

قربانی تبدیل به متهم می‌شود و متهم به ناظر.

مردمی که کشته شده‌اند، می‌شوند مردمی گرفتار توهم.

مردمی که سرکوب شده‌اند، می‌شوند مردمی که دشمن می‌تراشند و کسانی که مسئولیت تصمیم‌ها و اعمال خود را بر عهده دارند، از مرکز تصویر کنار می‌روند.

این همان چیزی است که باید درباره آن هشدار داد.
اگر «ما» نبود، مسئله متفاوت می‌شد

نقد اصلی من به این ترانه الزاماً این نیست که چرا درباره توهم توطئه صحبت کرده است.

اتفاقاً می‌توان درباره توهم توطئه یک اثر هنری بسیار قدرتمند ساخت.
مشکل، در سطح دیگری است: فاعل جمعی ترانه.

اگر متن می‌گفت «عده‌ای»، «گروهی»، «برخی جریان‌ها» یا حتی «بخشی از جامعه»، میدان نقد بسیار دقیق‌تر می‌شد.

اما وقتی گفته می‌شود «ما»، این پرسش به وجود می‌آید که این «ما» دقیقاً چه کسی است؟

آیا منظور همه ایرانیان است؟

آیا منظور میلیون‌ها ایرانی داخل و خارج کشور است؟

آیا منظور جوانی است که در خیابان علیه جمهوری اسلامی اعتراض کرده؟

آیا منظور خانواده‌ای است که فرزندش را از دست داده؟

آیا منظور پناهنده‌ای است که به دلیل سرکوب کشورش را ترک کرده؟

یا منظور یک جریان سیاسی خاص است؟

هنر اگر می‌خواهد نقد اجتماعی کند، اتفاقاً باید بتواند مرز میان این گروه‌ها را روشن کند.

کلی‌گویی، در چنین شرایطی، به جای عمق بخشیدن به اثر، آن را به یک حکم کلی درباره یک ملت تبدیل می‌کند.

توهم توطئه وجود دارد؛ اما هر توطئه‌ای توهم نیست

یک خطای دیگر نیز در این نوع نگاه وجود دارد: اینکه «توهم توطئه» و «وجود توطئه» را در یکدیگر حل کنیم.

در جهان سیاست، عملیات مخفی، تبانی، نفوذ، جنگ اطلاعاتی، کودتا، پروپاگاندا و دخالت خارجی واقعیت‌های تاریخی‌اند. بنابراین هرکس درباره یک حادثه پرسش می‌کند یا احتمال نقش یک دولت، سازمان یا گروه را بررسی می‌کند، لزوماً «متوهم» نیست.

تفاوت میان شک منطقی و توهم، وجود یا نبودِ مدرک است.

اگر ادعایی بدون سند مطرح شود، باید نقد شود.

اما اگر برای یک ادعا سند وجود داشته باشد، صرفاً با برچسب «توهم توطئه» نمی‌توان آن را کنار گذاشت.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که خودِ برچسب «توهم توطئه» تبدیل به ابزاری برای پایان دادن به پرسش و تحقیق شود.

مشکل اصلی امروز ایران کجاست؟

ایران امروز بیش از آنکه به توصیه‌ای درباره «خودشکنی جمعی» نیاز داشته باشد، به پاسخگویی نیاز دارد.

به پرسش‌های روشن:

چه کسی تصمیم گرفت؟
چه کسی دستور داد؟
چه کسی شلیک کرد؟
چه کسی سرکوب کرد؟
چه کسی جنگ را آغاز کرد یا زمینه آن را فراهم کرد؟
چه کسی از جنگ و بحران سود برد؟
و چه کسانی قربانی شدند؟

این پرسش‌ها را نمی‌توان با یک جمله درباره «توهم توطئه مردم» پاسخ داد.

حتی اگر جامعه ایرانی مشکلات فرهنگی فراوانی داشته باشد ــ که دارد و باید درباره آنها آزادانه بحث کرد ــ این مسئله مسئولیت حکومت و صاحبان قدرت را از میان نمی‌برد.

یک جامعه می‌تواند همزمان دارای مشکلات فرهنگی باشد و قربانی یک حکومت سرکوبگر نیز باشد.

این دو گزاره هیچ تناقضی با یکدیگر ندارند.

از نظر هنری نیز ترانه «توهم توطئه» چندان متقاعدکننده نیست. اما اجازه بدهید از سیاست فاصله بگیریم و خود اثر را به عنوان یک اثر هنری بررسی کنیم.

متن ترانه بر چند گزاره تکرارشونده استوار شده است: ما دچار توهمیم، پشت هر اتفاق دنبال دشمن می‌گردیم، دروغ و دشمن‌سازی بخشی از رفتار ما شده و باید به نقطه اول بازگردیم.

مشکل اینجاست که شعر در بیشتر مواقع به جای تصویرسازی، حکم صادر می‌کند. زبان آن بیشتر توضیح‌دهنده و بیانیه‌گونه است تا شاعرانه.

در یک ترانه اجتماعی قوی، مخاطب باید بتواند یک مفهوم پیچیده را از طریق تصویر، استعاره، روایت و تجربه انسانی لمس کند؛ نه اینکه صرفاً یک نتیجه اخلاقی آماده را تحویل بگیرد.

حتی ایده مرکزی ترانه ــ اینکه جامعه‌ای در هر حادثه دنبال «دست پنهان» می‌گردد ــ می‌توانست دستمایه یک شعر بسیار ظریف‌تر و چندلایه‌تر شود.

اما متن در بسیاری از بخش‌ها مستقیماً به مخاطب می‌گوید مشکل تو چیست و همین جا اثر هنری به بیانیه اجتماعی نزدیک می‌شود.

از نظر موسیقایی نیز برای داوری دقیق درباره ملودی، هارمونی، تنظیم، میکس و اجرای صوتی باید خود فایل صوتی را با دقت تحلیل کرد؛ اما حتی در سطح ساختار ترانه نیز می‌توان گفت که مضمون، بیش از اندازه بر تکرار یک گزاره مرکزی متکی است و پیچیدگی شعری متناسب با موضوع را ایجاد نمی‌کند. اگرچه کيفيت ضبط و ميکس ترانه اگر از هوش مصنوعى استفاده نشده باشد قابل قبول است اما ارزش هنرى اين ترانه در بهترين حالت از سطح کارهاى زير متوسط داريوش بالاتر نمى رود.

شاید اگر همین متن و ملودی را خواننده‌ای با شهرت کمتر اجرا می‌کرد، این میزان حساسیت اجتماعی و سیاسی ایجاد نمی‌شد.
و دقیقاً همین نکته، ما را به مسئله مهم‌تری می‌رساند:

شهرت، مسئولیت می‌آورد

داریوش اقبالی برای چند نسل از ایرانیان فقط یک خواننده نیست. صدای او با بخشی از تاریخ معاصر ایران گره خورده است. به همین دلیل، هر اثر تازه او با یک «سرمایه تاریخی» شنیده می‌شود؛ سرمایه‌ای که حاصل دهه‌ها حضور، خاطره، اعتراض و ارتباط عاطفی با مخاطب است. پس طبیعی است که مخاطب از او انتظار بیشتری داشته باشد. اما این انتظار نباید به بت‌سازی تبدیل شود.

اتفاقاً شاید یکی از مهم‌ترین نشانه‌های بلوغ جامعه همین باشد که مردم هنرمندان محبوب خود را نیز نقد کنند.

هنرمند حق دارد اشتباه کند.
حق دارد نظر سیاسی متفاوتی داشته باشد.
حق دارد حتی درباره جامعه خودش نقد تند و گزنده ارائه کند.

اما مخاطب نیز حق دارد بگوید:
این بار، تو را قبول ندارم.

این نه بی‌احترامی به هنرمند است و نه دشمنی با هنر.
این یعنی پایان مصونیت ستاره‌ها از نقد.

هنرمند، رهبر اخلاقی جامعه نیست

یکی از خطرناک‌ترین اتفاقات در رابطه میان هنرمند و مخاطب زمانی رخ می‌دهد که هنرمند تصور کند جایگاه محبوبیت او به او مقام داوری اخلاقی درباره جامعه داده است.

هنرمند می‌تواند پرسش ایجاد و یا اعتراض کند. می‌تواند جامعه را به چالش بکشد. اما وقتی از جایگاه «من می‌دانم و شما نمی‌دانید» با جامعه سخن می‌گوید، رابطه سالم میان هنرمند و مخاطب آسیب می‌بیند. این مرز بسیار مهم است.

هنرمند قرار نیست جای سیاستمدار، جامعه‌شناس، قاضی یا رهبر اخلاقی ملت بنشیند و جامعه نیز قرار نیست به دلیل خاطراتی که با صدای یک خواننده دارد، هر حرف او را حقیقت تلقی کند.

امروز مردم ایران دیگر بت نمی‌سازند

شاید مهم‌ترین معنای واکنش‌های تند به «توهم توطئه» همین باشد.
جامعه ایران تغییر کرده است.

مردمی که دهه‌ها هزینه داده‌اند، کشته شده‌اند، زندانی شده‌اند، مهاجرت کرده‌اند و شاهد نابودی بخش بزرگی از یرزمین و سرمایه اجتماعی و فرهنگی کشور بوده‌اند، امروز بیش از گذشته می‌خواهند خودشان قضاوت کنند.
آنها دیگر نمی‌خواهند برای خود بت‌های سیاسی و فرهنگی بسازند. نه رهبر سیاسی را باید بت کرد و نه هنرمند را. هرکس باید در برابر سخن و عمل خودش پاسخگو باشد.

و این شاید یکی از سالم‌ترین اتفاقاتی باشد که می‌تواند برای یک جامعه رخ دهد.
داریوش می‌تواند «توهم توطئه» بسازد. مردم نیز می‌توانند آن را نقد کنند و حتی می‌توانند بگویند که این اثر را نمی‌پذیرند. این همان آزادی‌ای است که هنر واقعی باید از آن دفاع کند.
آما تغيير جامعه ايران کماکان هنوز براى بسيارى ناشناخته مانده است و آنها همان افرادى مى باشند که غرق در باورهاى قديم و دچار توهم در قضاوت نسبت به جامعه امروز خود هستند!

سخن آخر

مسئله امروز ایران این نیست که آیا ایرانیان خطا می‌کنند یا نه.
البته که می‌کنند.

مسئله این نیست که آیا در جامعه ایرانی توهم توطئه وجود دارد یا نه.
البته که در بخشی از جامعه وجود دارد.

مسئله این است که در چه لحظه‌ای، چه کسی را باید مورد خطاب قرار داد و مسئولیت را متوجه چه کسی کرد.

وقتی یک ملت درگیر مبارزه‌ای تاریخی با حکومتی است که بیش از چهار دهه آزادی، امنیت، سرمایه انسانی و زندگی نسل‌های مختلف را تحت تأثیر قرار داده، نمی‌توان همه چیز را در یک «ما»ی مبهم خلاصه کرد و سپس به همان ملت گفت:

«ما را توهم توطئه دیوانه کرده است.»

این جمله شاید به عنوان یک ایده فرهنگی قابل بحث باشد؛ اما در فضای امروز ایران، می‌تواند به آدرس اشتباه تبدیل شود و بدترین زمان برای دادن آدرس اشتباه، زمانی است که خانه‌ای در آتش است.

در چنین لحظه‌ای نخست باید پرسید:
چه کسی آتش را روشن کرده است؟
بعد می‌توان درباره خطاهای کسانی که در اطراف آتش ایستاده‌اند نیز بحث کرد.

اما جای قربانی و آتش‌افروز را نباید عوض کرد.

از نگاه من مهمترین نکته ای که امروز می‌توان نسبت به برخورد مردم به «توهم توطئه» بیان کرد همین است:

جامعه ایران بیش از آنکه به بت‌های تازه نیاز داشته باشد، به انسان‌های آزاد و منتقد نیاز دارد؛ انسان‌هایی که حتی محبوب‌ترین صداها را نیز بتوانند به پرسش بکشند.

و واکنش مردم به این ترانه، بیش از آنکه نشانه «توهم توطئه» باشد، نشانه پایان یک دوره باشد:

دوره‌ای که در آن صدای مشهور، فقط به دلیل مشهور بودن، حق داشت آخرین کلمه را بگوید.

 

داریوش شیروانی، ۱۹ آگوست ۲۰۲۶