معرفى هنرمند:‌ محبوبه مقصودی؛ وقتی تبعید به رنگ و نور تبدیل می‌شود

او از هرات آمد؛ از شهری که رنگ و نگارگری قرن‌ها در حافظهٔ فرهنگی آن زنده بوده است. در افغانستان، محدودیت‌های یک جامعهٔ مردسالار را تجربه کرد؛ مرگ خواهرش را دید و سرانجام ناچار به ترک سرزمینش شد. سال‌هایی را در سن‌پترزبورگ گذراند، در میان هنر شرق و غرب آموخت و سپس در سال ۱۹۹۴ همراه خانواده به آلمان مهاجرت کرد.

اما محبوبه مقصودی گذشته‌اش را پشت سر نگذاشت؛ آن را با خود به اروپا آورد و به رنگ، نور و تصویر تبدیل کرد.

امروز، در آثار او رنگ فقط رنگ نیست و نور فقط روشنایی نیست. در میان رنگ‌های شدید، فرم‌های متحرک و سایه‌های عمیق، انسانی ظاهر می‌شود که گاه مضطرب و هراسان است، اما همچنان در جست‌وجوی معنا و امید باقی می‌ماند.

مقصودی، یک زن افغانِ مسلمان زاده، در یکی از مهم‌ترین کلیساهای تاریخی آلمان، ۲۹ پنجرهٔ شیشه‌ای خلق کرد؛ آثاری که داستان‌های مسیحی را با زبان هنری زنی روایت می‌کنند که خود از فرهنگی دیگر آمده است. در تولی St. Mauritius in Tholey، مرز میان «خودی» و «دیگری» برای لحظاتی محو می‌شود و هنر به جای دین و سیاست، انسان را در مرکز قرار می‌دهد.

شاید راز ماندگاری هنر محبوبه مقصودی همین باشد: او نمی‌کوشد تاریکی را انکار کند؛ نور را از میان آن عبور می‌دهد.

این داستان زنی است که از تبعید به هنر رسید؛ اما مهم‌تر از آن، داستان هنرمندی است که توانست تجربهٔ چند فرهنگ را به زبانی مشترک تبدیل کند؛ زبانی که در آن، پیش از هر چیز، انسان دیده می‌شود.

از هرات تا سن‌پترزبورگ و مونیخ؛ روایت زنی که میان فرهنگ‌ها ایستاد و انسان را در مرکز هنر خود قرار داد

گاهی زندگی یک هنرمند چنان با تاریخ زمانه‌اش درهم می‌آمیزد که جدا کردن اثر هنری از سرگذشت او دیگر ممکن نیست. محبوبه مقصودی از چنین هنرمندانی است؛ زنی که زندگی‌اش از هرات آغاز شد، در سن‌پترزبورگ شکل دیگری پیدا کرد، با مهاجرت و تبعید به آلمان رسید و سرانجام در مونیخ به زبانی هنری دست یافت که مرزهای جغرافیایی و مذهبی را پشت سر می‌گذارد.

او در سال ۱۹۵۷ در هرات، یکی از کهن‌ترین مراکز فرهنگی افغانستان، متولد شد. شهری که قرن‌ها با شعر، ادبیات، معماری، نگارگری و موسیقی پیوند داشته است. برای مقصودی، هرات تنها زادگاه نبود؛ نخستین حافظهٔ تصویری او بود؛ سرزمینی که رنگ‌هایش بعدها، حتی پس از دهه‌ها دوری، در آثارش بازگشتند.

اما راه رسیدن او به هنر، راهی هموار نبود.

در جامعه‌ای سنتی و مردسالار، دختری که می‌خواست تحصیل کند و زندگی مستقلی داشته باشد، به حمایت خانواده نیاز داشت. پدر مقصودی از آموزش دختران حمایت می‌کرد و حتی مدرسه‌ای برای دختران تأسیس کرده بود. او یکی از هفت دختر خانواده بود و پس از پایان تحصیلات، ابتدا در رشته‌های شیمی و زیست‌شناسی تحصیل کرد و به عنوان معلم در دبیرستان دخترانهٔ هرات به تدریس پرداخت. اما هنر سرنوشت دیگری برای او رقم زد.

Friday Mosque in Herat, Afghanistan

 

هرات؛ جایی که رنگ آغاز شد

مقصودی از جوانی با هنر نگارگری ایرانی و سنت مینیاتور آشنا شد. این تجربه بعدها در کنار آموزش آکادمیک هنر، یکی از پایه‌های زبان تصویری او شد. مینیاتور برای او فقط یک سنت تاریخی نبود؛ نوعی نگاه به جهان بود. نگاهی که در آن رنگ، خط، جزئیات و روایت می‌توانند همزمان حضور داشته باشند. اما افغانستان در دهه‌های پایانی قرن بیستم به سرعت تغییر می‌کرد.

خواهر بزرگ‌تر مقصودی، عفیفه، که در زمینهٔ آموزش دختران و حقوق زنان فعالیت داشت، در سال ۱۹۷۹ به قتل رسید. این حادثه برای محبوبه مقصودی تنها یک فقدان خانوادگی نبود؛ نشانه‌ای بود از اینکه فضای اجتماعی پیرامون او دیگر تحمل سادهٔ حضور زنانی را که برای آموزش و استقلال زنان تلاش می‌کردند، ندارد. یک سال بعد، مقصودی به همراه همسرش، فضل مقصودی، افغانستان را ترک کرد.

از اینجا، فصل نخست زندگی او پایان یافت.

 

Stieglitz Academy of Art main hall scenery, Saint Petersburg city

سن‌پترزبورگ؛ میان شرق و غرب

مقصودی با یک بورس تحصیلی هنری راهی اتحاد شوروی شد و در آکادمی هنر موخینا در لنینگراد، سن‌پترزبورگ امروز، به تحصیل هنر پرداخت. بعدها تحصیلات خود را ادامه داد و در سال ۱۹۹۳ در رشتهٔ تاریخ هنر از آکادمی هنر استیگلیتز دکترای خود را دریافت کرد. موضوع رسالهٔ او دربارهٔ سنت‌های تزئینی در سفال معاصر افغانستان بود.

اقامت او در روسیه نزدیک به چهارده سال طول کشید. سن‌پترزبورگ برای او فقط محل تحصیل نبود؛ پنجره‌ای بود به جهانی دیگر. هنرمندی که در افغانستان با نگارگری و فرهنگ تصویری شرق بزرگ شده بود، اکنون در یکی از مهم‌ترین مراکز هنری اروپا با تاریخ هنر روسیه و غرب روبه‌رو می‌شد. موزهٔ ارمیتاژ برای او اهمیت خاصی داشت. در آنجا با آثار هنر مسیحی و اروپایی مواجه شد و به تدریج دریافت که پشت بسیاری از تفاوت‌های ظاهری ادیان و فرهنگ‌ها، تجربه‌های مشترک انسانی قرار دارد: تولد، مرگ، عشق، رنج، ترس، امید و جست‌وجوی معنا. این کشف بعدها به یکی از پایه‌های فکری هنر او تبدیل شد. مقصودی دیگر نمی‌خواست میان انسان‌ها بر اساس دین، ملیت یا جغرافیا مرز بکشد؛ او به دنبال نقطه‌ای بود که انسان‌ها در آن به یکدیگر می‌رسند.

مهاجرت؛ آغاز دوباره

پس از پایان تحصیلات، بازگشت به افغانستان دیگر امکان‌پذیر نبود. جنگ و فروپاشی سیاسی کشور، سرنوشت او را به تبعید گره زده بود. در سال ۱۹۹۴، محبوبه مقصودی و خانواده‌اش سرانجام به آلمان آمدند و در مونیخ مستقر شدند. اما مهاجرت برای یک هنرمند تنها تغییر کشور نیست. او باید همه‌چیز را از نو می‌ساخت: زبان، ارتباطات، جایگاه اجتماعی و مهم‌تر از همه، جایگاه حرفه‌ای خود را در محیطی که هنوز او را نمی‌شناخت. برای یک هنرمند تبعيدى خطر دیگری نیز وجود دارد: اینکه آثارش بیش از آنکه به عنوان «هنر» دیده شوند، به عنوان سندی از یک فرهنگ بیگانه یا روایت یک پناهنده ارزیابی شوند.

مقصودی نمی‌خواست در چنین چارچوبی باقی بماند. افغانستان بخشی از هویت او بود، اما تمام هویت او نبود. او می‌خواست نخست به عنوان هنرمند دیده شود. از سال ۱۹۹۶ فعالیت حرفه‌ای خود را در آلمان به عنوان هنرمند، نقاش شیشه و مرمت‌گر آغاز کرد.

هنرمندی که با رنگ فکر می‌کند

اگر قرار باشد زبان هنری محبوبه مقصودی را در چند واژه خلاصه کنیم، شاید «رنگ، نور، سایه، حرکت و معنویت» مناسب‌ترین واژه‌ها باشند.

رنگ در آثار او آرام نمی‌نشیند. رنگ حرکت می‌کند، به رنگ دیگر برخورد می‌کند، در آن حل می‌شود و گاهی تمام سطح تصویر را به سیلابی از احساس تبدیل می‌کند.

در آثار او، زیبایی همیشه با آرامش همراه نیست. انسان‌هایی که در نقاشی‌هایش ظاهر می‌شوند، اغلب موجوداتی ناآرام و آسیب‌پذیرند. در چهره‌ها و بدن‌های آنان نوعی ترس، اضطراب و انتظار دیده می‌شود؛ گویی چیزی در درون آنها هنوز به آرامش نرسیده است.
چنانکه حافظ مى گويد:‌
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

این انسان‌ها نه قهرمان‌اند و نه شخصیت‌های مشخص یک داستان. بیشتر به انسان‌هایی آرکی‌تایپیک شباهت دارند؛ انسان‌هایی که می‌توانند متعلق به هر زمان و هر مکان باشند. همین ویژگی به آثار او کیفیتی فراتر از زمان و جغرافیا می‌دهد. در نقاشی‌های انتزاعی‌تر نیز این جهان از بین نمی‌رود. فرم‌ها و رنگ‌ها از واقعیت فاصله می‌گیرند، اما احساس انسانی باقی می‌ماند.

میان حرکت و سکون

یکی از تناقض‌های جذاب در هنر مقصودی، حضور همزمان حرکت و سکون است. رنگ‌ها پرتحرک‌اند، فرم‌ها گویی در حال دگرگونی هستند، اما در پس این حرکت، نوعی سکوت و تأمل وجود دارد. این همان جایی است که هنر او به معنویت نزدیک می‌شود. معنویت در آثار مقصودی لزوماً به معنای ارائهٔ یک پاسخ مذهبی نیست. بیشتر شبیه پرسشی است که در برابر انسان قرار می‌گیرد.

او در گفت‌وگوهایش بارها بر این نکته تأکید کرده که هنر نباید مخاطب را مجبور به پذیرش یک پاسخ کند. اثر هنری باید امکان پرسش و تأمل را فراهم کند. شاید به همین دلیل است که در آثار او حتی چهره‌های مذهبی نیز کاملاً انسانی‌اند.

نگاه يک زن شرقى در قلب هنر مسیحی

این ویژگی زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که مقصودی وارد حوزهٔ هنر مذهبی مسیحی شد. او یک زن مسلمان زاده افغان است که برای کلیساهای مسیحی آثار خلق کرده است. در نگاه اول، این ترکیب ممکن است متناقض به نظر برسد. اما مقصودی خود چنین تناقضی نمی‌بیند. او دربارهٔ کار بر روی موضوعات مسیحی گفته است که ابتدا دربارهٔ شخصیت‌ها و داستان‌های مذهبی مطالعه می‌کند. برای او مهم است که پشت روایت‌های مذهبی، انسان را پیدا کند؛ نه اینکه صرفاً معجزه‌ها و جنبه‌های اسطوره‌ای را بازنمایی کند. به گفتهٔ خودش، آنچه اهمیت دارد این است که «انسان چه چیزی را تجربه کرده است».

این نگاه شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های هنر او باشد. مقصودی نمی‌خواهد تفاوت‌های دینی را انکار کند؛ اما با تبدیل آنها به دیوارهای مطلق نیز مخالف است. برای او، انسان پیش از آنکه مسلمان یا مسیحی باشد، انسان است.

تولی؛ وقتی نقاشی به پنجره تبدیل شد

نام محبوبه مقصودی در آلمان زمانی به شکل گسترده‌تری مطرح شد که در پروژهٔ بازسازی کلیسای ابی سنت موریس در تولی شرکت کرد. St. Mauritius in Tholey

در این پروژه، او طراحی و نقاشی ۲۹ پنجره از مجموع ۳۲ پنجرهٔ جدید را بر عهده گرفت؛ سه پنجرهٔ دیگر توسط گرهارد ریشتر Gerhard Richter يکى از مشهورترين و گرانترين نقاشان جهان طراحی شد. پروژه در سال‌های ۲۰۲۰ و ۲۰۲۱ به اجرا درآمد.

اهمیت این اتفاق فقط در تعداد پنجره‌ها نبود. یک هنرمند زن افغان که پس از مهاجرت در آلمان زندگی خود را از نو ساخته بود، اکنون در یکی از مهم‌ترین بناهای مذهبی تاریخی این کشور، بخشی اساسی از فضای هنری کلیسا را خلق می‌کرد. و این‌بار هنر او دیگر فقط روی بوم نبود. نور از میان آن عبور می‌کرد. پنجره‌های مقصودی فضای کلیسا را با رنگ‌های شدید و ترکیب‌های پرقدرت از نور و سایه دگرگون کردند. کارگاه شیشه‌گری ون تریک در مونیخ دربارهٔ این آثار از «بازی شدید نور و رنگ» و ترکیب‌های قدرتمند و در عین حال هماهنگ آنها سخن گفته است.

نقاشی او اینجا به معماری تبدیل می‌شود و معماری دوباره به نور.

Cham

۲۹ پنجره، ۲۹ نگاه به انسان

موضوع پنجره‌های تولی از عهد عتیق و عهد جدید می‌آید، اما مقصودی آنها را به زبان تصویری خود بازآفرینی کرده است. شخصیت‌ها حالتی نمایشی و در عین حال رازآلود دارند. آنها متعلق به گذشته‌اند، اما در عین حال می‌توانند معاصر باشند. به همین دلیل آثار مقصودی در تولی تنها تصویرسازی داستان‌های مذهبی نیستند. آنها دربارهٔ انسان‌اند. انسانی که می‌ترسد، امید دارد، شکست می‌خورد، عاشق می‌شود، رنج می‌کشد و در نهایت در جست‌وجوی معنایی برای زندگی است. همین نگاه است که به آثار او امکان داد در فضایی مذهبی مخاطبانی فراتر از یک جامعه یا دین خاص پیدا کنند.

هنر به عنوان پلی میان فرهنگ‌ها

مقصودی در گفت‌وگوهای خود بارها از ضرورت عبور از نگاه‌های «سیاه و سفید» سخن گفته است. برای او، تفاوت میان فرهنگ‌ها و ادیان نباید به دشمنی تبدیل شود. شاید خود زندگی او بهترین نمونهٔ همین نگاه باشد. او در افغانستان متولد شد، در روسیه آموزش دید و در آلمان به هنرمندی شناخته‌شده تبدیل شد. در کودکی با فرهنگ و نگارگری شرق و به ويژه با مينياتور ايرانى آشنا شد؛ در روسیه با هنر اروپا و مسیحیت و نقاشى هاى دوران بيزانس روبه‌رو شد و در آلمان توانست این تجربه‌ها را در کنار یکدیگر قرار دهد. به همین دلیل، هنر او را نمی‌توان به سادگی در یک طبقه‌بندی ملی قرار داد. او نه صرفاً «هنرمند افغان» است و نه صرفاً «هنرمند آلمانی». او هنرمندی است که از برخورد فرهنگ‌ها به زبان شخصی خود رسیده است.

«تولی هم خانهٔ من است»

مقصودی در یکی از برنامه‌هایی که همزمان با بازگشایی ابی تولی برگزار شد، جمله‌ای گفت که شاید بتوان آن را خلاصه‌ای از جهان فکری او دانست: «تولی هم خانهٔ من است.» این جمله ساده، معنای عمیقی دارد. برای کسی که زندگی‌اش میان چند کشور تقسیم شده است، خانه دیگر الزاماً یک نقطه روی نقشه نیست. خانه می‌تواند جایی باشد که انسان در آن پذیرفته می‌شود. جایی که بتواند کار کند. جایی که بتواند بخشی از خود را به دیگری منتقل کند. و شاید مهم‌تر از همه جایی که بتواند چیزی از خود باقی بگذارد.

از تبعید تا تعلق

زندگی محبوبه مقصودی را می‌توان داستانی دربارهٔ تبعید دانست، اما تبعید تمام داستان نیست. او از افغانستان خارج شد، اما افغانستان را از خود بیرون نکرد. رنگ‌های هرات، خاطرهٔ خانواده، تجربهٔ خشونت، سال‌های طولانی روسیه و زندگی تازه در آلمان، همه در وجود او باقی ماندند و به مواد اولیهٔ هنر تبدیل شدند. او از گذشته فرار نکرد؛ آن را دوباره ساخت. این شاید تفاوت میان «مهاجر بودن» و «هنرمند تبعيدى بودن» باشد. مهاجر گذشته را با خود حمل می‌کند. هنرمند تبعيدى می‌تواند گذشته را به اثر تبدیل کند.

نوری که از میان تاریکی می‌گذرد

محبوبه مقصودی در آثارش جهان بی‌اضطرابی نمی‌سازد. ترس در آنها هست. بی‌قراری هست. سایه هست. اما نور نیز هست. نور در آثارش تاریکی را حذف نمی‌کند؛ از میان آن عبور می‌کند. این نگاه را می‌توان با زندگی خودش نیز مقایسه کرد. زنی که در جامعه‌ای سنتی متولد شد، آموزش دید، برای حقوق زنان تلاش کرد، شاهد کشته شدن خواهرش بود، افغانستان را ترک کرد، سال‌ها در روسیه زندگی کرد، به عنوان پناهنده وارد آلمان شد و در نهایت توانست در قلب یکی از بناهای مهم مذهبی این کشور آثار خود را به جا بگذارد.

مسیر او آسان نبوده است. اما هنر او نیز قرار نیست آسان باشد. در پشت رنگ‌های درخشانش، سایه وجود دارد. در پشت حرکت فرم‌ها، اضطراب و در پشت همهٔ اینها، جست‌وجویی برای معنویت و انسانیت.

محبوبه مقصودی شاید بیش از هر چیز هنرمندِ «میان»‌ هاست:

میان شرق و غرب؛ میان افغانستان و آلمان؛ میان اسلام و مسیحیت؛ میان واقعیت و انتزاع؛ میان نور و سایه؛ و سرانجام، میان خاطره و آینده. و درست در همین «میان» بودن است که هنر او شکل گرفته است. او ثابت می‌کند که گاهی انسان برای پیدا کردن جای خود در جهان، مجبور نیست یکی از جهان‌هایی را که از آن آمده ترک کند.

می‌توان همهٔ آنها را با خود حمل کرد و اگر هنرمند بود، می‌توان آنها را به رنگ، نور و تصویر تبدیل کرد.

محبوبه مقصودی چنین کرده است.