در ادامهٔ پرسش مطرحشده در بخش نخست مقاله دربارهٔ پیامدهای سقوط دیکتاتوریها برای همکاران و همراهان فرهنگی آنها، اینک دیدگاه جالب ديگرى از دوست و يار ديرينه سينماى آزاد «محمود معمارنژاد» را منتشر میکنیم؛ که به گونه اى ادامه مقاله «سيروس ملکوتى» در اين باره نيز مى تواند باشد.
ایران آینده، دیر یا زود، ناچار خواهد شد دربارهٔ بسیاری از عناصر حافظهٔ فرهنگیِ جمهوری اسلامی تصمیم بگیرد:
دربارهٔ صداوسیما، سینمای رسمی، موسیقی حکومتی، هنر سفارشی، جشنوارههای دولتی، نمادهای شهری، و حتی معماریِ ایدئولوژیک.
جامعه باید تصمیم بگیرد که با این میراث چه خواهد کرد؛ حذف، نگهداری، بازخوانی، نقد یا تبدیل آن به بخشی از حافظهٔ تاریخی و شاید مهمترین پرسش همین باشد:
چگونه میتوان بدون تکرار سانسور، با میراث فرهنگیِ یک نظام ایدئولوژیک مواجه شد؟
پرسشی که هنوز پاسخ سادهای ندارد؛
اما شاید آغازِ بلوغ فرهنگی، دقیقاً از روبهرو شدن با همین پرسشهای دشوار آغاز شود.
چگونه میتوان بدون تکرار سانسور، با میراث فرهنگیِ یک نظام ایدئولوژیک مواجه شد؟
بحث دربارهٔ آیندهٔ ایران، اغلب حول سیاست، قدرت و عدالت میچرخد؛ دربارهٔ دادگاهها، مجازاتها، حقیقتیابی، حقوق قربانیان و شکل نظام سیاسی آینده.
اما در میان همهٔ این مباحث، پرسشی مهم و کمتر دیدهشده وجود دارد؛ پرسشی که دیر یا زود جامعهٔ ایران ناچار خواهد شد با آن روبهرو شود:
با میراث فرهنگی، هنری و نمادینِ حکومت پیشین چه باید کرد؟
این پرسش فقط دربارهٔ ساختمانها، مجسمهها یا آرشیوهای رسمی نیست؛ بلکه دربارهٔ حافظهٔ جمعی یک جامعه است. دربارهٔ فیلمها، موسیقیها، سریالها، جشنوارهها، نقاشیها، معماری شهری، چهرههای هنری و آثاری که در دل یک ساختار قدرت تولید شدهاند.
آیا هر هنری که در ساختار حکومتی خلق شده، الزاماً «هنر حکومتی» است؟
و اگر چنین است، آیا باید حذف شود، بایکوت شود، بازخوانی شود یا در حافظهٔ تاریخی باقی بماند؟
این دقیقاً همان گرهایست که بسیاری از جوامع پس از گذار با آن مواجه بودهاند؛ از آلمان پس از نازیسم تا کشورهای اروپای شرقی پس از فروپاشی بلوک شوروی. تجربهٔ تاریخی نشان داده حذف کامل آثار وابسته به نظم پیشین، همیشه به معنای عدالت نیست؛ گاهی خود به نوعی پاکسازی حافظه تبدیل میشود.
هنر؛ ابزار قدرت یا زبان مستقل انسان؟
یکی از مهمترین خطاها در این بحث، نگاه یکدست به هنر در حکومتهای ایدئولوژیک است.
تجربهٔ تاریخی نشان داده که هنر، حتی در بستهترین ساختارها، هرگز کاملاً همگن و مطیع باقی نمیماند.
میتوان میان چند سطح تفاوت قائل شد:
– هنر تبلیغاتیِ مستقیم
– هنر سفارشی و ایدئولوژیک
– و آثاری که درون سیستم رسمی تولید شدهاند، اما الزاماً حامل ایدئولوژی رسمی نبودهاند
این تفکیک، صرفاً یک بحث نظری نیست؛ بلکه پایهٔ هر نوع مواجههٔ عادلانه باحافظهٔ فرهنگی است. زیرا در بسیاری از نظامهای اقتدارگرا، هنرمندان ناچار بودهاند در چارچوبهای رسمی کار کنند، اما همزمان تلاش کردهاند از دل سانسور، زبان استعاره، نماد، اعتراض یا مقاومت خلق کنند.
دربارهٔ سینما، ادبیات و موسیقی پس از انقلاب ایران نیز پژوهشهای متعددی به همین پیچیدگی اشاره کردهاند؛ اینکه هنر در ساختار قدرت تولید شده، لزوماً به معنای همصدایی کامل با قدرت نیست.
خطر دو قطبی شدن
شاید مهمترین خطر در چنین مباحثی، گرفتار شدن در یک دوگانهٔ سادهانگارانه باشد:
یا تقدیس کامل هنرمند صرفاً چون «هنرمند» است،
یا حذف کامل او صرفاً چون در یک ساختار رسمی فعالیت کرده است.
در حالی که مسئله بسیار پیچیدهتر از این دوگانههاست.
برای قضاوت دربارهٔ میراث فرهنگیِ یک دوره، پرسشهای دشوارتری باید مطرح شود:
– آیا هنرمند در تولید سرکوب نقش فعال داشته است؟
– آیا اثر هنری ابزار مستقیم نفرتپراکنی یامشروعیتبخشی به خشونت بوده؟
– آیا هنرمند امکان استقلال واقعی داشته؟
– آیا اثر، فراتر از کارکرد حکومتی، دارای ارزش فرهنگی یا زیباییشناختی مستقل است؟
– و آیا میتوان میان «همکاری با قدرت» و «زیستن و کار کردن درون سیستم» تفاوت قائل شد؟
اینها پرسشهاییاند که به حوزهٔ «عدالت فرهنگی» تعلق دارند؛ حوزهای که در بحثهای سیاسی ایران هنوز کمتر جدی گرفته شده است.
انتقام فرهنگی؛ بازتولید همان منطق اقتدار
یکی دیگر از خطرهای دوران گذار، چیزیست که میتوان آن را «انتقام فرهنگی» نامید.
جامعهای که سالها زیر سانسور، حذف و سرکوب زیسته، ممکن است پس از رهایی، خود به همان ابزارها متوسل شود: ممنوعیت، حذف، بایکوت گسترده و پاکسازی حافظه.
اما اگر جامعهای که قربانی اقتدارگرایی بوده، خود به بازتولید همان منطق حذف روی بیاورد، آیا واقعاً از چرخهٔ استبداد خارج شده است؟
عدالت انتقالی، اگر به بلوغ برسد، باید بتواند میان سه عنصر تعادل برقرار کند:
– مسئولیت
– حافظه
– و آزادی فرهنگی
حذف همهچیز، همیشه به معنای عدالت نیست؛ همانگونه که فراموشیِ همهچیز نیز به معنای آشتی نیست.
مرز باریک میان فهم پیچیدگی و فراموشی مسئولیت
در عین حال، خطر دیگری نیز وجود دارد؛ اینکه بحث دربارهٔ پیچیدگی هنر، به نسبیسازی مسئولیت تبدیل شود.
گاهی در مواجهه با هنر حکومتی، مرز میان «درک شرایط پیچیدهٔ تولید اثر» و «کمرنگ کردن نقش واقعی برخی چهرهها در مشروعیتبخشی به سرکوب» مبهم میشود.
برخی آثار و برخی هنرمندان، صرفاً درون سیستم کار نکردهاند؛ بلکه فعالانه در تولید روایت رسمی قدرت، حذف صداهای دیگر و عادیسازی خشونت نقش داشتهاند. نادیده گرفتن این مسئله، میتواند درد قربانیان را به حاشیه براند.
به همین دلیل، هر پروژهٔ آشتی فرهنگی، بدون حقیقتگویی و پذیرش مسئولیت، ممکن است به نوعی فراموشیِ تاریخی تبدیل شود.
ایران آینده و پرسشهایی که اجتنابناپذیرند.
پیامدهای سقوط دیکتاتوریها برای همکاران فرهنگی آنها
سيروس ملکوتى: عدالت انتقالی و مسئلهٔ هنر حکومتی در ایران



آخرین دیدگاهها