هنرمندان بهايی ایران؛ نگاهی به سهم جامعه بهائی در فرهنگ و هنر ایران و رنج و جناياتى که بر آنان رفت

«ملتی که بخشی از فرزندان خود را به دلیل عقیده‌شان از حق آموختن، آفریدن و زیستن محروم می‌کند، در حقیقت بخشی از آینده خود را از دست می‌دهد.»

مقدمه

در روزهایی که خبر درگذشت منوچهر فرید، بازيگر توانا و باسابقه ایران، جامعه فرهنگی را اندوهگین کرد، شاید زمان مناسبی باشد تا از او و دیگر هنرمندان بهائی یاد کنیم؛ هنرمندانی که با وجود همه بی‌مهری‌ها، عشق به ایران و فرهنگ آن را هرگز از یاد نبردند.

تاریخ ایران، تنها تاریخ نام آواران و جنگ‌ها نیست؛ تاریخ انسان‌هایی نیز هست که در سکوت زیستند و آفریدند و رنج کشیدند. در میان این انسان‌ها، جامعه بهائی ایران جایگاهی ویژه دارد؛ مردمانی که نزدیک به دو قرن، در کنار دیگر ایرانیان برای آبادانی کشورشان کوشیدند، اما در مقابل، بارها با محرومیت، تبعیض و خشونت روبه‌رو شدند.

اگر تنها از دریچه سیاست به این تاریخ نگاه کنیم، شاید تنها بازداشت‌ها، اعدام‌ها، مصادره اموال و زندان‌ها را ببینیم؛ اما از دریچه فرهنگ، تصویر دیگری آشکار می‌شود: تصویر هنرمندانی که با وجود همه محدودیت‌ها، موسیقی آفریدند و فیلم ساختند و شعر سرودند و معماری خلق کردند و بخشی از حافظه فرهنگی ایران را شکل دادند.

این مقاله تنها درباره رنج بهائیان نیست؛ درباره زیانی است که جامعه ایران از تبعیض مى بيند. هر هنرمندی که خاموش شد، هر استادی که از دانشگاه اخراج شد، هر نوازنده‌ای که سازش خاموش ماند و هر فیلمسازی که ناچار به سکوت یا مهاجرت شد، تنها یک فرد آسیب نمى بيند؛ بلکه فرهنگ ایران نیز بخشی از سرمایه خود را از دست مى دهد.

شاید بتوان اموال انسان‌ها را مصادره کرد، آنان را از دانشگاه و محل کار محروم ساخت یا حتی جانشان را گرفت؛ اما اندیشه، هنر و حقیقت را نمی‌توان به بند کشید. آثار هنرمندان و اندیشمندانی که از دل جامعه بهائی برخاستند، امروز بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخ فرهنگ ایران است؛ فرهنگی که مرزهای دین و عقیده را در می‌نوردد و به همه ایرانیان تعلق دارد.

این مقاله ادای احترامی است به آنان؛ و نیز به همه زنان و مردانی که تنها به دلیل باورشان، از حقوق اولیه انسانی محروم شدند، اما هرگز از عشق به میهن، فرهنگ و انسانیت دست نکشیدند.

بهائی بودن در ایران اسلامى؛ جرم نانوشته

برای بسیاری از مردم جهان، باور دینی، انتخابی شخصی است که دولت‌ها موظف به احترام گذاشتن به آن هستند. اما برای شهروندان بهائی در ایران اسلامى، این باور طی دهه‌ها به دلیلی برای محرومیت از حقوق اساسی تبدیل شده است.

در شيراز چند ماه قبل از به قدرت رسيدن خمينى به فرمان مستقيم آيت الله دستغيب در دوم آذر ماه ۱۳۵۷ گماشته هاي او و عده اى از اوباشان شبانه با یورش به محله سعدیه شیراز که بخشی از آن محل سکونت صدها شهروند بهایی بود، خانه هايشان را غارت و به آتش کشیدند که پس از این يورش  پير و جوان و مرد و زن و کودک بهایی، از ترس جان و ناموس در سرماى شديد آن سال به کوه هاى اطراف سعديه پناه بردند. در این واقعه، دو شهروند بهایی به نام‌های «عوض گل فهندژ» ۵۵ ساله، مادر هفت فرزند و «صفات‌الله فهندژ» ۴۵ ساله کشته شدند. مشابه چنین واقعه‌ای چندی بعد در دهم دی ماه‌‌‌ همان سال در شهرستان میاندوآب به وقوع پیوست. شبانه منازل بهاییان این شهر به آتش کشیده شد و همگی از کودک و بزرگ از شهر اخراج شدند. در این حادثه، دو شهروند بهایی به نام‌های «میرپرویز افنانی» و پسرش، «خسرو افنانی» کشته شدند.
اين وقايع را مى توان بعد از به آتش کشاندن سينما رکس آبادان و به قتل رساندن ۶۰۰ نفر از انسانهاى بى گناه در ۲۸ مرداد ۱۳۵۷را از بزرگترين جنايات ملاها و  اسلاميون قبل از به قدرت رسيدن آنان در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷برشمرد.

پس از استقرار جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۷، حکومت جدید آیین بهائی را به عنوان یک دین رسمی به رسمیت نشناخت. از همان نخستین ماه‌های انقلاب، موج بازداشت‌ها، مصادره اموال، تعطیلی مراکز اداری و مذهبی بهائیان و اخراج آنان از ادارات و دانشگاه‌ها آغاز شد.

بسیاری از مدیران جامعه بهائی، پزشکان، استادان دانشگاه، معلمان، مهندسان و کارآفرینان بازداشت شدند. شماری از آنان، پس از محاکمه‌هایی که از نگاه نهادهای بین‌المللی با معیارهای دادرسی عادلانه فاصله داشت، اعدام شدند. خانواده‌های بسیاری، نه تنها عزیزان خود را از دست دادند، بلکه خانه، محل کار و امنیت اجتماعی‌شان نیز از میان رفت.

اما فشارها تنها به سال‌های نخست انقلاب محدود نماند. در بيش از چهار دهه گذشته، نسل‌های تازه‌ای از جوانان بهائی نیز همان تجربه را از سر گذرانده‌اند؛ محرومیت از دانشگاه، ممنوعیت استخدام در بسیاری از مشاغل دولتی، پلمب محل کسب، بازداشت به دلیل فعالیت‌های آموزشی و اجتماعی، و تخریب یا مصادره اموال، بخشی از واقعیت زندگی بسیاری از آنان بوده است.

برای یک جوان بهائی، ورود به دانشگاه، که برای دیگران آغاز آینده است، گاه به پایان یک رؤیا تبدیل شده است. بسیاری پس از قبولی در آزمون سراسری، تنها به دلیل ثبت دین خود، از ادامه تحصیل محروم شده‌اند. برخی نیز پس از گذراندن چند ترم، با این عنوان که «دارای نقص در پرونده» هستند، از دانشگاه اخراج شده‌اند.

از سوی دیگر، صاحبان مشاغل بهائی بارها با پلمب محل کسب خود روبه‌رو شده‌اند؛ گاه تنها به این دلیل که در روزهای مقدس آیین خود مغازه را تعطیل کرده‌اند. این فشارها، زندگی اقتصادی هزاران خانواده را تحت تأثیر قرار داده است.

آرامستان‌های بهائی نیز از آسیب مصون نمانده‌اند. در سال‌های مختلف، گزارش‌هایی از تخریب قبرستان‌ها، جلوگیری از دفن درگذشتگان یا محدودیت در انجام مراسم خاکسپاری منتشر شده است. حتی مرگ نیز برای بسیاری از خانواده‌های بهائی، پایان رنج نبوده است.

با این همه، شاید بزرگ‌ترین خسارت، نه مصادره خانه‌ها و نه زندان‌ها، بلکه از دست رفتن فرصت‌هایی باشد که می‌توانست به سود ایران باشد. هر دانشجویی که از دانشگاه محروم شد، هر پزشکی که اجازه طبابت نیافت، هر استادی که اخراج شد و هر هنرمندی که به سکوت یا مهاجرت وادار شد، سرمایه‌ای بود که از جامعه ایران دریغ شد.

تبعیض، تنها قربانیان مستقیم خود را زخمی نمی‌کند؛ بلکه آینده یک ملت را نیز فقیرتر می‌سازد.

 

 

 

از طاهره قره‌العین تا زنان شیراز

اگر بخواهیم تاریخ رنج و ایستادگی را در یک نام خلاصه کنیم، بی‌تردید باید از طاهره قره‌العین آغاز کنیم.

او شاعری کم‌نظیر، زنی دانشمند و سخنوری توانا بود؛ شخصیتی که در میانه قرن نوزدهم، زمانی که بسیاری از زنان حتی از حق آموزش محروم بودند، از آزادی اندیشه، کرامت زن و ضرورت تحول اجتماعی سخن گفت.
طاهره از نخستین زنانی بود که حجاب سنتی زمان خود را در یک اجتماع عمومی کنار گذاشت؛ اقدامی که نه از سر اعتراض به دین، بلکه از سر اعتقاد به آغاز عصری نو و برابری انسان‌ها بود. این حرکت، جامعه سنتی آن روزگار را تکان داد و او را به یکی از جنجالی‌ترین شخصیت‌های تاریخ ایران تبدیل کرد.
سرانجام، حکومت قاجار با فشار قدرت هاى اسلامى او را به قتل رساند؛ اما اندیشه‌هایش خاموش نشد. امروز بسیاری از پژوهشگران تاریخ زنان در ایران، او را از پیشگامان جنبش آزادی زنان ايران می‌دانند.

بیش از یک قرن بعد، تاریخ به شکلی دردناک تکرار شد.

در خرداد ۱۳۶۲، ده زن و دختر بهائی در شیراز، از جمله مونا محمودنژاد که تنها هفده سال داشت، به جرم آموزش کودکان بهائی و امتناع از انکار باور دینی خود اعدام شدند.

میان طاهره و مونا، بیش از یکصد سال فاصله بود؛ اما وجه مشترک آنان، ایستادگی در برابر فشار و قدرت اسلامى برای چشم‌پوشی از باور و وجدانشان بود. این دو نام، امروز به دو نماد از مقاومت زنان ایرانی در برابر اجبار و تبعیض تبدیل شده‌اند.

اعدام به جرم عقیده

تا قبل از قتل عام ده هاهزار از فرزندان ايرانزمين در خيزش ملى ۱۷ و ۱۸ دئ ماه ۱۴۰۴ در بیش از ۴۰۰ شهرستان و در ۳۱ استان، اگر دهه شصت را خونین‌ترین فصل تاریخ جمهوری اسلامی بنامیم، جامعه بهائی یکی از نخستین قربانیان آن بود. هنوز چند ماهی از پیروزی انقلاب اسلامى نگذشته بود که بازداشت، اعدام و ناپدید شدن شخصیت‌های شناخته‌شده جامعه بهائی آغاز شد. اعضای «محفل روحانی ملی بهائیان ایران» و محافل محلی یکی پس از دیگری دستگیر شدند؛ بسیاری هرگز به خانه بازنگشتند و خانواده‌هایشان حتی از محل دفن آنان نیز آگاه نشدند.

در سال‌های نخست انقلاب اسلامى، ده‌ها تن از مدیران جامعه بهائی، پزشکان، معلمان، استادان دانشگاه، مهندسان، کشاورزان و صاحبان مشاغل مختلف اعدام شدند. جرم بسیاری از آنان نه اقدام مسلحانه بود، نه فعالیت سیاسی و نه مشارکت در خشونت؛ بلکه تنها پایبندی به اعتقادات دینی‌شان بود.

در کنار اعدام‌ها، صدها خانواده با مصادره اموال، اخراج از محل کار، تعطیلی کسب‌وکار، بازداشت‌های طولانی، محرومیت از تحصیل و فشارهای دائمی امنیتی روبه‌رو شدند. هدف تنها مجازات چند نفر نبود؛ هدف، در هم شکستن یک جامعه بود.

اما تاریخ نشان داد که ایمان را نمی‌توان با زندان و طناب دار از میان برد.

سرگذشت مونا محمودنژاد؛ دختری که به نماد آزادی وجدان تبدیل شد

مونا محمودنژاد

در میان قربانیان آن سال‌ها، نام مونا محمودنژاد بیش از دیگران در حافظه جهان ثبت شده است.

مونا در ۱۹ شهریور ۱۳۴۴ در یمن به دنیا آمد. خانواده‌اش پس از انقلاب اسلامى به ایران بازگشتند. او نوجوانی پرشور، علاقه‌مند به ادبیات، موسیقی و آموزش کودکان بود.

در سال ۱۳۶۱، نیروهای امنیتی ملاها او را به همراه تعدادی دیگر از زنان بهائی در شیراز بازداشت کردند. اتهام آنان، تشکیل کلاس‌های اخلاق برای کودکان بهائی بود؛ کلاس‌هایی که پس از محروم شدن کودکان بهائی از بسیاری فعالیت‌های اجتماعی، توسط خانواده‌ها برگزار می‌شد.

بازجویان بارها از مونا خواستند که از اعتقاد خود دست بردارد و اسلام را بپذیرد. او تنها هفده سال داشت؛ سنی که بسیاری از نوجوانان هنوز مشغول انتخاب رشته دانشگاهی یا رؤیای آینده خود هستند. اما مونا حاضر نشد باور خود را انکار کند.

سرانجام، شامگاه ۲۸ خرداد ۱۳۶۲، او همراه با نه زن دیگر در میدان چوگان شیراز به دار آویخته شد.

نام آن ده زن برای همیشه در تاریخ ایران باقی خواهد ماند:

  • مونا محمودنژاد (۱۷ ساله)
  • رویا اشراقی (۲۲ یا ۲۳ ساله)
  • سیمین صابری (۲۴ ساله)
  • اختر ثابت (۲۱ یا ۲۵ ساله)
  • مهشید نیرومند (۲۸ ساله)
  • شیرین (شهین) دالوند (۲۵ یا ۲۷ ساله)
  • زرین مقیمی ابیانه (۲۹ یا ۳۰ ساله)
  • طاهره ارجمندی (۳۰ یا ۳۲ ساله)
  • نصرت غفرانی (۵۶ ساله)
  • عزت جانمی (۵۷ ساله)

اعدام این زنان، واکنش گسترده سازمان‌های حقوق بشری و افکار عمومی جهان را برانگیخت. امروزه مونا محمودنژاد، نه فقط برای بهائیان، بلکه برای بسیاری از مدافعان آزادی عقیده، نمادی از پایداری در برابر اجبار است.

تبعیضی که هر روز تکرار می‌شود

اگرچه موج اعدام‌های گسترده دهه شصت فروکش کرد، اما تبعیض علیه بهائیان پایان نیافت.

هزاران جوان بهائی از ورود به دانشگاه محروم شدند. بسیاری پس از قبولی در کنکور، هنگام ثبت‌نام با عبارت «نقص در پرونده» روبه‌رو شدند؛ عبارتی که در عمل به معنای محرومیت به دلیل اعتقاد دینی بود.

جامعه بهائی برای پاسخ به این محرومیت، «مؤسسه آموزش عالی بهائیان» (BIHE) را با همکاری استادان اخراج‌شده دانشگاه‌ها ایجاد کرد؛ دانشگاهی غیررسمی که در خانه‌ها تشکیل می‌شد و بارها مورد یورش نیروهای امنیتی قرار گرفت. استادان آن بازداشت شدند و تجهیزات آموزشی مصادره شد، اما آموزش هرگز متوقف نشد.

در عرصه اشتغال نیز بسیاری از بهائیان اجازه استخدام در ادارات دولتی را نیافتند. مغازه‌های آنان بارها پلمب شد و صاحبان مشاغل آزاد، تنها به دلیل تعطیل کردن محل کار خود در روزهای مقدس آیین بهائی، با برخوردهای اداری روبه‌رو شدند.

آرامستان‌های بهائی در شهرهای مختلف تخریب یا محدود شدند و خانواده‌ها گاه برای دفن عزیزان خود نیز با دشواری مواجه بودند.

اینها تنها آمار نیستند؛ هر کدام، داستان زندگی انسانی است که آرزوهایش ناتمام ماند.

هنر؛ زبانی که خاموش نشد

با وجود همه این فشارها، جامعه بهائی سهمی چشمگیر در فرهنگ و هنر ایران داشته است؛ سهمی که گاه کمتر از آن سخن گفته شده است.

در موسیقی، نام حبیب‌الله بدیعی (۱۳۱۲–۱۳۷۱) با ویولن ایرانى پیوند خورده است. او از بزرگ‌ترین نوازندگان با سبک منحصر به فرد خود در تاریخ موسیقی ایرانی بود؛ هنرمندی که در برنامه ماندگار «گل‌ها» با نوازندگی شاعرانه خود، و آفرينش بيش‌از ۲۰۰ آهنگ آثار جاودانه‌ای خلق کرد. ویولن او تنها یک ساز نبود؛ صدایی بود که احساس یک ملت را روایت می‌کرد.پس از انقلاب، همانند بسیاری از موسیقیدانان، امکان فعالیت آزادانه از او گرفته شد. خانه‌نشینی هنرمندی در آن قامت، تنها محرومیت یک فرد نبود؛ محرومیت فرهنگ ایران بود.

 

 

 

 

سهیل ایقانی (۱۳۳۶–۱۳۶۵)، از هنرمندان و نوازندگان برجسته و خوش‌قریحه سنتور در موسیقی سنتی ایران بود. وی در شهر شیراز متولد شد و از سن شش سالگی به موسیقی و به ویژه ساز سنتور علاقه‌مند شد. او علاوه بر نوازندگى سنتور بت تکنيک و سبک ويژه خود توانايى سگفت آورى نيز در نوازندگى ويولن و تار و پيانو داشت.  از ویژگی‌های بارز نوازندگی او می‌توان به «خوش‌سونوریته» بودن (تولید صدای دلنشین و شفاف) اشاره کرد. شوربختانه اما اين هنرمند جوان نابغه بر اثر فشار و محدوديت هاى حکومت اسلامى بر او در سن ۲۹ سالگى به زندگى خود پايان داد.

 

 

گلنوش خالقی (۱۷ دی ۱۳۱۹ – ۲۶ بهمن ۱۳۹۹) آهنگساز، رهبر ارکستر و دختر استاد روح‌الله خالقی، سال‌ها برای حفظ میراث موسیقی ملی ایران تلاش کرد. فعالیت‌های او در خارج از ایران، نقش مهمی در زنده نگه داشتن آثار موسیقی کلاسیک ایرانی داشت. او فرزند و نخستین زن ایرانی بود که به‌ صورت تخصصی در رشتهٔ رهبری موسیقی تحصیل کرده بود. گلنوش خالقی پیش از انقلاب اسلامى ۱۳۵۷ رهبر گروه کُر سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران بود. وی در سال ۱۳۵۸ به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و در سال ۱۳۶۹ به منظور برگزاری کنسرت، به ایران بازگشت اما به دلیل «زن بودن»، اجازهٔ رهبری و اجرای عمومی در ایران را نیافت.اودر یک مصاحبه گفته بود «حکومت ایران دارایی‌های پدرش را به بهانۀ بهایی بودن او مصادره کرد و جلوی فروش آثارش را گرفته است.»

 

 

عهدیه بدیعی (زادهٔ ۳۰ شهریور ۱۳۲۸) نیز از خوانندگان محبوب موسیقی ایران پیش از انقلاب اسلامى بود. صدای او هنوز در خاطره نسل‌های مختلف ایرانیان زنده است.او  در سن ۸ سالگی به رادیو ایران و برنامهٔ کودک راه پیدا کرد و در حدود ۲۰۰ ترانه برای بچه‌ها خواند. عهديه به همت داوود پیرنیا اوّلین برنامهٔ گل‌ها (شاخه گل شمارهٔ ۳۲۸) را در سن ۱۴ سالگی اجرا کرد.
وی ۵۵ ترانه در دستگ‌های موسیقی ایرانی برای برنامه‌های گل‌ها و نزدیک به ۳۰۰ ترانه در سبک‌های گوناگون برای رادیو ایران اجرا کرد و نیز بیش از ۷۰۰ ترانه برای فیلم‌های فارسی (بستگی به داستان فیلم‌ها) در سبک‌های بسیاری خواند که تا امروز نام عهدیه را برای نسل‌های کنونی همچنان آشنا و زنده نگاه داشته‌اند. عهدیه در دوران فعالیت‌های هنری‌اش هیچ‌گاه در مجلس‌های خصوصی و کاباره‌های تهران برنامه اجرا نکرد.

 

میرزا نعمت‌الله بیضائی آرانی، متخلّص به ذکائی، (۱۲۸۲–۱۳۶۵)،  تذکره‌نویس و شاعر، از چهره‌های فرهنگی ارزشمند ایران بود. آثار او بخشی از ادبیات معاصر ایران را شکل داد و خانواده او نقشی ماندگار در فرهنگ این سرزمین ایفا کردند. برادر ادیب بیضایی آرانی، عموی پرتو بیضایی آرانی و همچنین پدر بهرام بیضایی است.
از ذکائى بيش‌از ۱۳ کتاب و ۷۵ مقاله ادبى به يادگار مانده است.

 

 

در معماری، هوشنگ سیحون (۳۱ مرداد ۱۲۹۹ – ۵ خرداد ۱۳۹۳) با طراحی آرامگاه فردوسی، خیام، ابن‌سینا، نادرشاه افشار و کمال‌الملک، چهره‌ای ماندگار در تاریخ معماری ایران است. آثار او، آمیزه‌ای از سنت ایرانی و نگاه مدرن بود و همچنان از ارزشمندترین نمونه‌های معماری معاصر ایران به شمار می‌رود.
هوشنگ سیحون در خانواده‌ای بهائی و فرهنگ‌دوست، با پیشینه‌ای غنی در موسیقی ایرانی، چشم به جهان گشود. پدربزرگ مادری او، میرزا عبدالله فراهانی، از برجسته‌ترین استادان موسیقی سنتی ایران و از پایه‌گذاران مکتب نوین نوازندگی تار و سه‌تار بود. مادرش، مولود خانم، نوازنده تار و سه‌تار بود و دایی‌اش، احمد عبادی، از نامدارترین استادان سه‌تار ایران به شمار می‌رفت. پدر او، ضیاءالله سیحون، نیز از شاگردان میرزا عبدالله فراهانی بود و عموی مادرش، آقا حسینقلی، از بزرگان موسیقی سنتی ایران و پدر علی‌اکبر شهنازی بود. او اما برخلاف خانواده از همان کودکی دلبسته نقاشی و طراحی شد که این علاقه سرانجام او را به شاگردی حسین بهزاد، استاد برجسته نگارگری ایران، کشاند.

 

 

 بهرام بیضایی (۵ دی ۱۳۱۷۵ دی ۱۴۰۴) نام او در عرصه نمایش و سینما چون قله‌ای بلند در فرهنگ ایران می‌درخشد. پژوهشگر اسطوره، نمایشنامه‌نویس، فیلمساز و نویسنده‌ای که آثارش مرزهای جغرافیایی را پشت سر گذاشت و به بخشی از میراث فرهنگی ایران تبدیل شد. هرچند زندگی هنری او نیز از محدودیت‌ها و مهاجرت بی‌نصیب نماند، اما آثارش همچنان الهام‌بخش نسل‌های تازه هنرمندان است. سينماى آزاد مقالات گوناگونى را در باره بهرام بيضايى منتشر کرده است که براى آگاهى بيشتر در مورد اين هنرمند مقاله پايين را مطالٰه کنيد:
بهرام بیضایی نگاهی به زندگى و جایگاه هنری و نسبت او با جمهوری اسلامی

 

 

 

شبنم طلوعی (زادهٔ ۲۳ فروردین ۱۳۵۰)، بازیگر، نویسنده و کارگردان تئاتر، نیز از جمله هنرمندانی است که به دلیل فشارهای ناشی از باور دینی خود، ناچار به ترک ایران شد. مهاجرت او، همچون مهاجرت بسیاری از هنرمندان دیگر، یادآور این حقیقت تلخ است که تبعیض، استعدادها را از وطن دور می‌کند.

 

 

 

 

در همین روزهاى گذشته، جامعه فرهنگی ایران یکی از فرهیخته‌ترین اعضای خود را از دست داد؛ منوچهر فرید:

منوچهر فرید (۸ اسفند ۱۳۱۶ – ۱۲ تیر ۱۴۰۵)، که از پیروان آیین بهایی بود، پس از انقلاب اسلامى ۱۳۵۷ همچون بسیاری از هنرمندان بهایی امکان ادامه فعالیت حرفه‌ای در ایران را از دست داد و با وجود سابقه‌ای معتبر در تئاتر و سینما عملاً ممنوع‌الکار شد و دیگر امکان حضور در صحنه و مقابل دوربین را نیافت. این محرومیت سرانجام او را ناگزیر به ترک ایران کرد. فرید ابتدا به آمریکا و سپس به استرالیا مهاجرت کرد و اگرچه در تبعید نیز به نوشتن و فعالیت‌های فرهنگی ادامه داد، اما دوران درخشان بازیگری او در سینمای ایران ناتمام ماند. از این رو، زندگی حرفه‌ای او تنها با کیفیت بازی‌هایش تعریف نمی‌شود، بلکه سرگذشت او نمونه‌ای از تأثیر تحولات سیاسی و محدودیت‌های ناشی از تعلق دینی بر سرنوشت یک هنرمند است؛ بازیگری که می‌توانست حضوری پررنگ‌تر در تاریخ سینمای ایران داشته باشد، اما به دلیل بهایی بودن از ادامه فعالیت در کشور محروم شد.
منوچهر فرید از بازیگران تأثیرگذار نسل نخست موج نوی سینمای ایران بود؛ بازیگری که ریشه در تئاتر داشت و همین پیشینه، به اجرای او عمق و انضباطی ویژه می‌بخشید. بازی او بر پایه واقع‌گرایی، کنترل احساس و پرهیز از اغراق شکل گرفته بود. فرید به جای نمایش بیرونی عواطف، از سکوت، نگاه و مکث برای آشکار کردن دنیای درونی شخصیت بهره می‌گرفت و حضوری آرام اما نافذ در برابر دوربین داشت. صدای گرم، بیان دقیق و تسلط او بر فن بیان، حاصل آموزش‌های حرفه‌ای‌اش در اداره هنرهای دراماتیک و همکاری با استادانی چون حمید سمندریان بود. در فیلم‌هایی چون رگبار، غریبه و مه، کلاغ و چریکه تارا، او شخصیت‌هایی چندلایه و انسانی خلق کرد که از کلیشه‌های رایج سینمای آن دوران فاصله داشتند. توانایی او در جان بخشیدن به شخصیت‌های خاموش، درون‌گرا و گاه تلخ، سبب شد به یکی از بازیگران مورد اعتماد بهرام بیضایی تبدیل شود. هرچند کارنامه سینمایی فرید پرشمار نیست، اما کیفیت بازی‌هایش و هماهنگی او با فضای سینمای روشنفکرانه دهه‌های ۴۰ و ۵۰، جایگاهش را در تاریخ بازیگری ایران ماندگار کرده است. درگذشت او، ضایعه‌ای برای فرهنگ مستقل ایران است و یادش در حافظه دوستداران تئاتر و سینما زنده خواهد ماند.

سخن پایانی

تاریخ بهائیان ایران، تنها تاریخ یک اقلیت دینی نیست؛ بخشی از تاریخ معاصر ایران است. تاریخی که در آن، تبعیض نه فقط انسان‌ها بلکه فرهنگ و هنر و آموزش و آینده کشور را نیز زخمی کرده است.

ایران، سرزمین حافظ، فردوسی، خیام، نیما، فروغ، صبا و خالقی است؛ سرزمینی که همواره از تنوع اندیشه‌ها و فرهنگ‌ها نیرو گرفته است. هیچ جامعه‌ای با حذف دگراندیشان، غنی‌تر نمی‌شود. هر صدایی که خاموش شود، بخشی از ارکستر بزرگ فرهنگ ایران نيز خاموش می‌شود.

امروز، یاد مونا محمودنژاد، یاد ده زن شیراز، یاد صدها اعدام‌شده و هزاران زندانی بهائی، در کنار یاد هنرمندانی چون حبیب‌الله بدیعی، عهدیه، گلنوش خالقی، بهرام بیضایی، منوچهر فرید و دیگر فرهیختگان این جامعه، یادآور یک حقیقت است: فرهنگ، از مرزهای دین و عقیده فراتر می‌رود.

شاید بتوان انسانی را زندانی کرد، اما اندیشه را نه. شاید بتوان هنرمندی را خانه‌نشین کرد، اما هنر او را نه. و شاید بتوان نسلی را از بسیاری حقوق محروم ساخت، اما خاطره آنان را از حافظه تاریخ پاک نخواهد کرد.

آینده ایران، نه در حذف تفاوت‌ها، بلکه در پذیرش کرامت همه شهروندانش، با هر دین، باور و عقیده‌ای، رقم خواهد خورد. این، تنها خواسته بهائیان نیست؛ آرزوی همه آنان است که ایرانی آزاد، عادلانه و سرشار از فرهنگ برای نسل‌های آینده می‌خواهند.