You should install Flash Player on your PC

یک گزارش جذاب ومتفاوت از نمایش رودریگو گارسیا در پاریس 

از دیگران

خانه نخست

 

مهستی شاهرخی

یک گزارش جذاب ومتفاوت از نمایش رودریگو گارسیا در پاریس

)جلجتا پیک نیک و بازار مکاره شانزه لیزه(

 

 تا در شلوغی شب عید و ازدحام همیشگی خیابان شانزه لیزه از مترو خود را به تئاتر برسانم سه بار توسط پلیس متوقف شدم و فقط من نبودم هر که از آن راه می رفت، پلیس های باتوم به دست و یا به کمر و کاسکت به سر، از او پرس و جوی مختصری می کردند، شلوغی خیابان و بازار مکاره ای که کنار بلوار بود باعث شد میان بر بزنم ولی راه تئاتر را پلیس بسته بود؛ ورودی بلوار به بیراهه پر درختی که به سوی تئاتر می رفت، در همه ورودی ها، مثل فرودگاه یک طاقی امنیتی گذاشته بودند و از همانجا بلیط تئاتر خود را مثل جواز ورود به محوطه تئاتر به مأموری که هیچ خشن هم نبود نشان می دادی تا بتوانی به راهت ادامه بدهی، به تئاتر که رسیدم مامور دیگری صف زنان و مردان را جدا می کرد که برایم عجیب بود ولی نه، چه جای تعجب دارد، گشت بدنی و دستمالی شدن توسط همجنس خود گویا در همه ادیان هیچ ممانعتی ندارد و مجاز است

روی میزی که در ورودی تئاتر گذاشته اند، کیفمان را باز می کنیم هم کیف را دست و نگاه می گردند و هم آن از دستگاه عبور می دهند، بردن میوه و نوشابه به داخل ممنوع است، مأموری که کیفم را می گردد با دیدن دو نارنگی در کیفم، آنها را بیرون می آورد و ممنوعیت حضور نارنگی ها را یادآور می شود، نارنگی ها را گذاشته بودم تا در آنتراکت و یا پیش از نمایش و یا بعدش برای رفع گرسنگی و تشنگی بخورم و حالا نارنگی هایم توقیف شده اند و چاره ای نیست؛ مأمور می گوید که بعد از نمایش می توانم بیایم عقب نارنگی ها و پسشان بگیرم و من نارنگی ها بچه هایم نیستند که به آنها تعهدی داشته باشم و حتماً عقبشان بروم پس با گیجی یک هالو به سوی دختری که قرار است مرا بگردد می روم، دختر با مهارت یک گشت امنیتی و بدون شکنجه، به پس کله و زیر دو بغلم، را با دستکش دست می کشد تا چیزی جاسازی نکرده باشم و به کفش های ساده و سبکم نگاهی می اندازد: کفش راحت بدون بند پوشیده ام، داخل تئاتر هوا گرم است و می توانم راحت پایم را زیر صندلی از کفش بیرون بکشم و گر نگیرم، با کفش بنددار و پوتین که نمی شود این طور رفتار کرد، لباس راحت پوشیده ام و نه مثل آن دفعه که توی بلوز یقه اسکی داشتم از گرما خفه می شدم، کفش هایم جایی برای جاسازی ندارد و پرتابش هم خطرناک نخواهد بود پس به راه خود می روم

به سمت در سالنی که نمایش رودریگو گارسیا را نشان می دهند می روم، بلیط را دو ماهی می شود که تهیه کرده ام و از دیدن نمایش های گارسیا لذت می برم، لذتی که با کشف توام است و تو گویی همراه با گارسیا و تجربه تئاتری اش، تماشاگر نیز به کشف و شهودی دست می یابد که کم نظیر است، امسال نتوانستم به فستیوال تئاتر آوینیون بروم و حالا در پاییز دارم جبران می کنم و نمایشاتی که در تابستان ندیده ام را پاییز در جشنواره پاییز پاریس می بینم و نمایش رودریگو گارسیا هم یکی از این نمایشات است، نامش این بار «جلجتا پیک نیک» است، جلجتا، مکانیست که در آن مسیح را به صلیبب کشیدند و پیک نیک هم احتمالاً نشاندهنده قدرت های حاکم سرمایه داری که مسیح را به صلیب می کشند و گوشتش را به ساندویچ همبرگر تبدیل می کنند و به خورد جامعه مصرف کننده و اصراف کنده می دهند؛ و ممکن است نحوه به صلیب کشیدن مسیح مورد پسند بنیادگرایان مذهبی و حواریون جان نثارشان نباشد و این همه اقدام امنیتی؛ و آن هم در اولین شب اجرای نمایش در پاریس از این جهت است

در مورد گارسیا قبلاً هم نوشته ام، گارسیا زاده آرژانتین است و در کشتارگاه و قصابی و همبرگر فروشی بزرگ شده و زبان جهان سرمایه داری را به خوبی می شناسد و زبانش خونین و گوشت آلود است، تئاتر او تئاتری تجربی است که معمولاً قطعاتی از متن های تحلیلی و عقاید او را و نگاه او را به جهان منعکس می کند خود و یا بازیگرانش روی صحنه، متنی را بیان می کنند و در کنارش پرفورمانسی و نمایشاتی بی کلام که کشف تن مرکز آن است صورت می گیرد و در مجموع حسی از له شدن و خرد شدن بشر زیر چرخ بزرگ ماشین های سرمایه داری، که چون چرخ گوشتی برای تولید همبرگر، بشر را خرد می کند و تفاله بشریت را به خورد دیگران می دهد در قالب نمایش عرضه می کند

تئاتر گارسیا، از صحنه های مستند انباشته است، صحنه هایی از بشریت بی خانمان و یا گرسنه در خیابانهای بوئینس آیرس و یا جهان، از طریق اکران ته صحنه گه گاه به تماشاگر عظمت فاجعه یادآور می شود، برای ورود به سالن بزرگ تئاتر روندپون باز باید از طاقی امنیتی دیگری عبور کنیم، برخوردشان آرام اما جدی است، در فکرم آیا به خاطر حمله به نمایش رومئو کاستلوچی در تئاتر شهر نیست که اینها اینطور پیشگیری می کنند و اینقدر ما را می گردند؟ گرچه تصور ما ایرانیان از حمله به تئاتر چیز دیگری است و در اینجا قطع نمایش و رفتن به روی صحنه را همان اقدام خشونت آمیز تلقی می کنند در حالی که زدوخورد و یا مجروحی در کار نبوده است

برای ورودی به سالن بلیطم را مثل بلیط ورود به هواپیما در سالن ترانزیت فرودگاه نشان می دهم و از خوان آخر می گذرم و در این لحظه هیچ حواسم نیست که هفته دیگر همین مراسم را برای ورود به مجموعه تئاتری روند پون خواهم داشت چرا که بلیط نمایش دیگری که در سالن دیگری از همین تئاتر بر روی صحنه است را تهیه کرده ام و هفته بعد باز همین صحنه ها را تکرار خواهم کرد

در این لحظه هیچ حواسم نیست که چقدر وقت گذاشته ام تا به در سالن برسم، نقشه داشتم که قبل از تئاتر به دیدن نمایشگاهی بروم و به علت نزدیکی مسافت، در پوتی پله نمایشگاه کمدی فرانسز را ببینم و با یک تیر دو نشان بزنم، اما کدام تیر و کدام نشان؟

بالاخره به در سالن می رسم و کارمندان تئاتر روند پون را از بلوز یا بالاتنه های آبی و شلوارهای گشاد قهوه ای تیره شان با بروشور در دست می بینم و می شناسم که ما را به سوی صندلی هایمان هدایت می کنند؛ نیم ساعتی طول می کشد تا نمایش شروع شود، هیچ متوجه نبوده ام که بلیط شب اول اجرا را دارم، معمولاً این کار نمی کنم و اجرای هر نمایشی را در میانه برنامه فصل که اجرا خوب جا افتاده می بینم و از تنش های شب های اول و آخر فاصله می گیرم، نمایش به زبان اسپانیایی خواهد بود و اولین جمله از گارسیا بر بالانویس ظاهر می شود: «شرمنده ام که نمایشم در چنین شرایطی اجرا می شود، و تماشاگرم را پیش از اجرا می گردند» توی بروشوری که بدستم داده اند یک صفحه در دفاع از آزادی بیان نوشته اند و عمل حمله به صحنه تئاتر و رفتاری از این قبیل را نکوهش کرده اند و من یاد سال انقلاب می افتم که نمایش «عباس آقا، کارگر ایران ناسیونال» به کارگردانی سعید سطانپور را مدام چماقدارها مورد حمله قرار می دادند و حملات تا جایی پیش رفت که یکی به ضرب چماق کشته شد و دولت انقلابی به قدرت نشسته هیچکاری در جهت کنترل حملات انجام نداد که نداد، بعدها کارگردان همان نمایش را در شب عروسی اش گرفتند و بردند و به جرم سیاسی بودن اعدام کردند و باز دولت به قدرت نشسته هیچ توضیحی نداد که آخر آن جوان چه جنایت مهیبی کرده بود که این قدر سریع کشتیدش و حذفش کردید؟

***

روی صحنه «جلجتا پیک نیک» را با نان های همبرگر پوشانده اند و کنار صحنه صندلی های پیک نیک قرار گرفته، گارسیا و سه مرد و یک زن روی صحنه حضور دارند که به تناوب به نمایش می پردازند، گاه با خواندن متن و گاه با حرکات موزون تصاویری نمایشی ایجاد می کنند، صلیبی را به روی صحنه می آورند و یکی از بازیگران مسیح می شود و بقیه با چکش تق! تق! او را به صلیب می کشند و تق! تق! و اسپانیایی های توی سالن از خنده قهقهه می زنند چون متن گارسیا را تعقیب می کنند و می فهمند و از طنز اوست که به خنده افتاده اند، گارسیا با همان زبان گوشتالود و خونین خود دارد اسطوره جلجتا و به صلیب کشیدن مسیح و انجیل را دارد در اثر خود بازنگری و بازاندیشی می کند، دارد به آن مفهومی نو می بخشد و از تخیل خود می گذراند و منعکس می کند، ترجیح می دهم نمایش را نگاه کنم تا بالانویس را بخوانم

مسیحی در میان تخته پاره ها وسط صحنه، در میان نان های همبرگری افتاده است و تصاویری بر روی اکران منعکس می شود؛ مثل همیشه گارسیا تن را و برهنگی را با معصومیت یک کودک به روی صحنه می آورد، بازیگران با شامپو سرتا پای خود را از هر گناهی می شویند و خیلی بهداشتی تطهیر می شوند و سپس در میان نان می غلطند؛ بشریت کالا و خوراک مناسبی است برای عرضه شدن در این دنیای مهیب سرمایه داری نوین که در آن انسان و جان انسان و نیروی انسانی بی قیمت ترین کالاهاست

 یکی از بازیگران رو به دوربین کوچکی نشسته است و دارد پشت سر هم همبرگر می خورد یکی پس از دیگری و از یک لحظه ای شروع می کند به بالا آوردن آنچه خورده بود و دهانش و خوردن و بالا آوردنش بر روی اکران بزرگ ته صحنه منعکس می شود، خانمی که کنارم نشسته می گوید «وای دیگه نمی تونم، داره حالم به هم می خوره، هر وقت این صحنه تموم شد به من خبر بدین» و رویش را از صحنه بر می گرداند، من خودم برای این که از این مرده خوری مجسم به حال تهوع دچار نشوم، مدتی است که اکران ته صحنه را نگاه نمی کنم و نگاهم به بازیگران سمت چپ صحنه است که نشسته اند و دارند پیک نیک در می کنند، مثل سیزده به در و گردش های تابستانی حومه شهر با شام و زیلو و سماور نیست؟ به او می گویم« اکران را نگاه نکن، بازیگران را ببین» پس از مدتی ریخت و پاش و رقصیدن در میان نان های همبرگر، و مدفون کردن بازیگری با گوشت چرخ کرده، بازیگران کمی صحنه را جمع و جور می کنند

پیانویی را به روی صحنه می آورند و سپس مارینو فورمنتی(پیانیست و رهبر ارکستر)، در لباس یک کارگر مک دونالد با بلوز چهارخانه ریز (قرمز و سفید) و کلاه قرمز (اونیفرم کارکنان مک دونالد) بر روی صحنه می آید، چرخی می زند و در لحظه ای که یادم نیست چطوری گذشت آهسته عریان می شود و به معصومیت اولین آدم روی کره زمین پشت پیانو قرار می گیرد و «آخرین هفت کلام مسیح قبل از مصلوب شدن» اثر جوزف هایدن را می نوازد، از اینجا به بعد، نیم ساعت کنسرت پیانو است بازیگران در سکوت روی صحنه هستند و گوش می دهند و ما هم، پس از آن همه تصاویر تهوع آور، گارسیا و مارینو فورمنتی به روح تماشاگران غذایی شایسته اهدا می کنند، و مگر کار هنر خوراک دادن به روح بشر نیست؟ هر قطعه پیانو چند دقیقه طول می کشد و هر قطعه و یا هر کلام آخر مسیح به ترنم باران به زمزمه جویبار و یا به وزش نسیم شبیه است، نوایی روحبخش و جان افزا، نغمه ای لطیف و جاری تا ابدیت!

از تئاتر که بیرون می آیم روحم سیر و راضی است، پیش از خروج، در کارتنی که روی میز دم در اصلی قرار دارد دنبال نارنگی هایم می گردم؛ دو نارنگی بزرگتر، سرانجام نارنگی های کوچک خودم را توی کیسه پلاستیکی پیدا می کنم و بر می دارم و بیرون می آیم، به اندازه یک قشون پلیس بیرون ایستاده، همانطور که دارم نارنگی ام را پوست می کنم به سمت شان می روم و از یکی از آنها می پرسم «چه خبره؟ چرا همه تون اینجا وایسادین؟» پلیس فرانسوی نگاهی به من و نگاهی به رفیقش و آخرش به دستی که دارد نارنگی پوست می کند می اندازد و بعد به من می گوید «راستش ما امشب هیچکاری نداشتیم، با خودمون گفتیم بریم شانزه لیزه ببینیم مردم دیگه چیکار می کنن» جوابش حاوی طنز فرانسوی است، طنز شانزه لیزه، طنز شب عید، طنز یک لشگر پلیس برای کنترل یک نمایش که به مسیح اشاره دارد و رفتار بنیادگرایان مذهبی نبایست شب عید مردم را به جنگ و عزا تبدیل کند.

دویست سال پس از انقلاب آزادیخواهانه عصاره اش در رفتار ظاهری حکومت پیداست؛ فکر کنید اگر از یک پاسدار یک همچین سئوالی را می پرسیدم چطوری جوابم را می داد؟ این است فرق جامعه اروپایی با چماقداران اسلامی! اروپا تجربه قرون وسطا را پشت سر گذاشته و به هیچ وجه نمی خواهد که به آن دوران برگردد، روی وحشتناک قضیه این است که سرمایه داری نوین، شیوه های مرگبار دیگری برای استثمار و استعمار کشف کرده است

توی این فکرها هستم و به سوی مترو می روم، در بازار مکاره کنار شانزه لیزه، غرفه ها علیرغم پلیس و گشت بازارشان داغ است و انواع فست فود و اغذیه و نوشابه سرد و گرم و شکلات و پشمک دایر! که بعد از دیدن نمایش گارسیا هیچ میلی به خوردن فست فود نیست که نیست؛ تاکنون در ارتباط با نمایش گارسیا، هیچ اتفاقی نیفتاده اما هفته دیگر که برای دیدن نمایشی دیگر به تئاتر روند پون می آیم باز همین مراسم را طی خواهم کرد .

الان نمی دانم ولی هفته آینده، هنگام خروج از تئاتر با صف تظاهرکنندگان بنیادگرا علیه نمایش گارسیا که از دور دارند پشت حلقه پلیس شعار می دهند مواجه خواهم شد و پلیس خندانی را می بینم که یک دختر زیبا، مثل فرشته های تابلوهای مذهبی، کنار پایش زانو زده و زیر باران دارد دعا و سرود می خواند، چه دنیای غریبی و چه تابلویی، چند روز بعد، از دوستی فرانسوی که کاتولیک بادین و باایمانی هم هست و بسیار مشتاق بود بداند نمایش چطور بوده شنیدم در یکی از شب های بعد در ابتدای نمایش، در بالانویس گارسیا گفته است «هرگز خود را اینقدر در امنیت ندیده بودم»، دوست فرانسوی به توصیه من رفته بود نمایش دیگری را از یک هنرمند اسپانیایی در مزون دز آر کرتیهه ببیند؛ پیشاپیش به او هشدار داده بودم که احساسات مذهبی اش را کنترل کند و بازی کشیش را برای مداوای دختر جن زده تماشا کند و او با روحیه ای گشوده پذیرفته بود و نمایش را دیده بود و پسندیده بود فقط از دوری راه می نالید که حق داشت

خوبی غرب اینست که نمایش منع نشده است و کفر محسوب نمی شود و می شود یک کاتولیک دوآتشه را به دیدن چنین نمایشاتی هم فرستاد، اسپانیایی ها و ایتالیایی ها که از لحاظ تاریخی تجربه خونبار حکومت پاپ ها و کلیسا و جنگهای صلیبی را در قرون وسطا داشته اند برای انتقاد به بنیادگرایی و استفاده از مذهب برای استثمار توده ها بیشتر از ما شرقی ها می دانند و با استفاده از قانون آزادی بیان در اروپا، بهتر این مسایل بنیادین را به روی صحنه می آورند، به امید آزادی هنر در همه جا

http://www.theatredurondpoint.fr/saison/fiche_spectacle.cfm/110853-golgota-picnic.html

توجه*: رودریگو گارسیا را با رودیگو گارسیای فیلمساز به اشتباه نگیرید، این رودریگو گارسیا آرژانتینی است و پدرش قصاب بوده و خودش به سوی تئاتر آمده و رودریگو گارسیای فیلمساز پسر گارسیا مارکز نویسنده و روزنامه نگار مشهور کلمبیایی

 

Labels: Rodrigo Garcia, Théâtre

  

   

اشتراک گذاری:

Share